تبليغاتX
من و درناها و پنجشنبه هایم

من و درناها و پنجشنبه هایم

به آنی به لبخندی به آفتابی

 


 南風は柔らかい女神をもたらした
 青銅をぬらした 噴水をぬらした
 ツバメの羽と黄金の毛をぬらした
 静かに寺院と風呂場と劇場をぬらした
 この静かな柔らかい女神の行列が
 私の舌をぬらした

)西脇順三郎(

 

باران

 

بادهای جنوبی با خود اله ها ی مهربانی  آوردند

زرد و فلزی ، برنز ، خیس شد و همه فواره ها هم !

پرهای پرستو  و گیسوان طلایی طلایی خیس شد

معبدِ فرو نشسته در سکوت و آرام و حوضچه ی آب و صحنه خلوت تاتر خیس شد

و این اله ها ی مهربان ، با همه آرامش و قرار، پی در پی و از پس هم

زبان مرا هم خیس کرد

 

 

بعداز ترجمه ی شعر فوق که اثر شاعر فقید ژاپنی آقای نی شی واکی جونزابورو می باشد به خاطر آوردم که این شعر را پیشتر در کتابی با عنوان شعرای بزرگ معاصر ژاپن اثر استادم خانم تاواراتانی خوانده ام که با مراجعه و مقایسه در یافتم در تشخیص زمان افعال دچار اشتباهی شده ام البته آشنایان به ساختار دستوری زبان ژاپنی می دانند که تطابق زمانی بین این زبان و زبان فارسی همسان و همگون نمی باشد و گونه گونی زمانها در زبان فارسی بسی بیشتر و کامل تر است از همین رو این اشتباه یا به نوعی تفاوت دید در استفاده از زمان مناسب در متن  ترجمه شده رخ داد که صد البته راهنمایی خاموش استادم در ترجمه ی این شعر مرا یاری کرد، اگرچه سالهاست ایشان را ندیده ام! با اینهمه در ترجمه ی شعر آنچه نوشتم برداشت صرف خودم بود و برای توضیح بیشتر ترجمه ی استاد را نیز می نویسم:

 

باران

 

باد جنوب الهه  لطافت به ارمغان آورد

مجسمه ی برنز راتر کرد ،فواره را تر کرد

پرپرستو و گندمزار طلایی را تر کرد

به آرامی به معبد و گرمابه و تاتر نم زد

این صف الهه های لطیف و آرام

زبان مرا ترکرد

 

 

+ نوشته شده در  84/04/28ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

えんぴつ

えんぴつは最初はとがる
使う内に丸くなる

文字を紙に残す為

絵を紙に残す為

この世に何かを刻む為に

自らを削り
よりよいものを書く為に
えんぴつは短くなっていく

この世に何かを残すには
たくさんの代償が
自分と引き換えに
真っ白な世界に
永遠を築く

の為に何人の人が
自分の命を削り
自分の色を出したのだろうか

削り足りないえんぴつ達が
数えきれない闇の中

 

 

 

 

 

مداد

 

 

اول خوب تیز می شود ، مداد

تا در میان انگشتان بنشیند ، گرد می شود و هموار

 

 

به خاطر همیشه ماندن نامه هایمان

به خاطر همیشه ماندن تصویر هایمان

 

 

برای آنکه اینهمه و همه کلمات سیاه و سیاه حک شوند برسپیدِ کاغذ

با دستهای خود می تراشیمش

و همان بهتر ، همان بهتر که برای نوشتن و باز نوشتن

کوتاه و کوتاه تر شود ، مداد

 

 

برای آنکه این همه و همه کلمات سیاه و سیاه باقی بمانند بر سپیدِ کاغذ

به پاسداشت های بسیار

به طرح خویشتن از دیگر سو  از ، آنسوی دیگر

در جهانی سراسر سفید

که جاودانگی عبث می نماید

 

 

برای خاطر انسان ها ، برای خاطرکسی از میانِشان

تا زدودن زنگار ازآنچه طریقت ماست ، طریقت انسان و باز نوشتنش

تا شکفتنِ رنگ دلِ مان بر وسعت دقایق

 

 

یافتن مدادی با نوک تیز که نیازمند آنیم ، برای آنکه  بنویسیم که  نوشته شویم

تا به حساب آییم و فرونشکنیم در دلِ تاریکی

 

 

باشد که باشد

 

+ نوشته شده در  84/04/27ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

雨から始まる詩

雨がポチョッて額に落ちた
体の熱が一変に吸い取られて
一粒しかない雨粒が膜になった
人は弱い弱いもの
たかが一歩が怖くなる
何で? 傷付くのが怖い?仲間意識?
誰も教えてくれない人生
私だけの人生 あなたとの人生
頭でっかちになりそうだから この辺で今日はストップ
動いて考えて動いて休んで
きっと大丈夫 ね、笑っていよう 真剣に。
あったかい太陽の お布団に きっと出会える
そこで何を歌おうか?
ここにある一本を信じて
ここにある 素足のままで
ほら、ノックが聴こえる(^o^)
天使が来たよ

 

 

 

به گاهِ از سرگيري ِ بارش بارانها

 

باران كه سرمي گيرد و مي بارد تمام

قطره قطره كه مي شود و با خود مي برد گرماي تنش را...

باران باران ،خيمه مي شود، همه جانش را

آنك رنجور و آرام انسان ، رنجور و آرام

مي رود و تنها مي رود و ترسي غريب در دلش

اين هراس سرد از كجاست ؟ از خنجري كه شايد  همراهان بر گُرده اش بنشانند ؟

هيچش جز اين نياموخت زندگي ، هيچ

 

سراسر زندگي من ، سراسر زندگي تو، جز اين چه بود

و در اين حوالي هر سلام ، خشك خواهد شد و فرو خواهد ريخت همچون ساقه ي علفي ، زرد

آرامش كه فرو خواهد ريخت ، قرار كه خواهد گريخت 

بي شك زندگي درگذر خواهد بود با لبخند تلخي بر لبانش سنگين و آرام

 

و مي نشيد در سكوت بر ميانه ي فرشي گستره در مركز حيات

از آنجا به راستي ، ترنم كدام آواز مي گذرد ؟

چه كس به رقص به پا خواهد خاست

چه كس پابرهنه و خيس  خواهد گذشت

گوش كن صداي پايي مي آيد ، صداي پا

فرشته ، فرشته اي در راه است

 

 

 

+ نوشته شده در  84/04/21ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

 

 

出会い

一つがいい
その一つもロクに出来ずに
二つや三つになってしまうけれど、一つ!
握り締めた手の中で 毎日表情を変える一つ
会話が出来ずに朝を迎える日もある
奴は かなり やっかいで 振り回されて たまに振り回すけど また空回り(*_*)
だけど 私は この一つを信じよう

この一つがあれば何も要らないよ
あなたに一つ私に一つ
それが集まって虹になったらどこまでも行ける
鳥になって花になって忙しい
でも丘の上で ごろんと休む時に
その一つが きっと情熱に変わるんだよね
今日も一日ありがとう

 

وعده گاه

 

كسي

كسي كه هيچ بر لبانش نمي گذرد جز سكوت

جهاني به برت شوند باز  هم او  يكي ست و تمام !

كسي كه دستانش به دستانت گره مي خورد  و هر روز رنگ مي گيرد و ديگرگونه مي شود

و روز هميشه كه بشكوفد به روشني با تو از خانه خواهد آمد و  با تو  در سخن خواهد بود به سكوت

تا بچرخد  و بچرخاني  روزها و دقيقه هايش را به درد و  سخت به دشواري

با تو مي ماند و تاب مي خورد

هم او ، من به او ايمان آورده ام

او كه هست بي كه هيچ بگويد و هيچ بخواهد

كسي باتو ، كسي با من

و آنجا كه تمام خواهد شد تلاقي رنگهاي روشن رنگين كمان

و پرنده بودن سخت و برگ گلي بودن ، سخت تر

همانجا ، به وقت آرميدن بر بلنداي تپه اي همه سبز و سبز

او ، از راه خواهد رسيد با اشتياق سوزاني در نگاهش و  زميني دوباره خواهد ساخت و آفتابي ديگر

از امروز تا هميشه سپاسگزار آستانش

 

 

 

باشد که باشد

+ نوشته شده در  84/04/19ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

سلام

اینجا امده ام تا ترجمه ها و نوشته های دیگری بنویسم چون یاد یک درنا افتادم

 

+ نوشته شده در  84/04/16ساعت   توسط علیرضا سعادت   |