تبليغاتX
من و درناها و پنجشنبه هایم

من و درناها و پنجشنبه هایم

به آنی به لبخندی به آفتابی

 

 

 

 ترجمه ی این دو هایکو برای  سرگشته  به احترام ِ ترجمه های دلنشینش

  

 

 

汐越や鶴はぎぬれて 海涼し

 

 

 

جایی کم عمق

پای خود ترمی کند درنا

به خُنکی ی ِ  دریا

 

«باشو»

 

 

 

五月雨(さみだれ)に鶴の足短くなれり

 

اولین بارانهای تابستانی

درناها  

انگار که پایشان  کوتاهتر شده

 

«باشو»

 

+ نوشته شده در  84/05/27ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

 

 

秋のちから

須永紀子

 

それはいつも
未来から戻ってきたようにドアを開けた
鼻梁をつんとさせる大気がなだれこみ
窓の灯りを温かく
南瓜や芋を大きくした
わたしが見あげる前に
イチョウはレモン色になり
野の草は実を結んだ
きみをまもるために、とは言わないけれど
わたしを脅かさないように
ゆっくりと少しずつ
とても深いところから
ひきかえしてきたのだ

 

 

هجوم پاییز

 

 

«دوباره و

           دوباره »

 

«پیش رو دری گشوده می شود

                                  انگار که باید باز گردم »

 

« اینک هجوم هوای بیرون

                          به دم دم ِ  هر نفس »

 

«گرم

 روشنایی پنجره به خانه می تراود»

 

 

«چه درشت و درشتر کدوها

                                 سیب زمینی ها »

 

 

«خیره مانده ام و در برابرم»

 

«درخت مقدس معبد رنگ می بازد و زرد

                                                     رنگ می بازد و لیمویی»

 

«به بار می نشینند

درختان میوه»

 

 

«لب فرو می بندم به سکوت

تا اینهمه

هراسانت نکند»

 

«و تا  رها  شوم از اینهمه

هراس

که بر جانم نشسته»

 

«آرام و آرام

               ساکت و نرم نرم »

 

 

«از عمق دورِ اینهمه ابدیت»

 

«باز می آیم

             دوباره»

 

 

 

 

+ نوشته شده در  84/05/24ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

鳥 

井上摩耶

 

自分のように小さな人間がいる

人間とは歌が歌える

うその話が本当に思える

地球は丸いということを

どこかで教わった

テレビで見た。信じた

学校へ行った。先生を感じた

でも鳥が空を飛べるということだけは

誰からも教わりたくないと思った

 

 

 

پرنده

اینو اِ  مایا

 

 

پرنده

 

درست به اندازه ی تمام کوچکی  من ، کسی هست

مثل همه آوازی می خواند

همه قصه های دروغی را ، باور می کند

جایی هم به او یاد دادند که

زمین گرد است !

تلوزیون نگاه کرد،  باور کرد

به مدرسه رفت ،  همه ی حرفهای معلمهایش  را باور کرد

 فقط  راجع به  پرنده هایی  که در آسمان پرواز می کنند

همیشه با خودش فکر کرد ،پروازشان  را از کسی نیاموخته اند !

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  84/05/19ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

道をたずねたら       
川田絢音

道をたずねたら
聴こえない
と砂糖黍を売る男が
おおきく上体を揺すった
何処かへ行こうとして 道を訊くなどそらぞらしい
恥ずかしい思いをして
あたまから 破れ
眼もやっと脱けていくようだ
じっと動かない高層建築もそこにあるまま
海辺のさびしい湿原である
皮をかれた砂糖黍の茎が
リヤカーの上で
あと先のない白さを明滅している
蜻蛉をまね
灰をまねて漂うばかりである

 

 

در جستجوی راه

 

 

هیچ نمی شنود اکنون  

مرد نیشکر فروش 

سرو جانش  می لرزد سرد،

                                   چون بیدی در باد

به جستجوی جایی

                                  سربزیر و خاموش

اندوهی سترگ  خانه کرده در سرش

غرقه ی اشک و شرم

و چشمانش سرانجام

                       پرسان  

                              به گریزراهی

بسیار ممتد خانه هایی سر نهاده بر بلندِ آسمان  

بسیار  تا  دوردست  ادامه ی  مردابی  ساحلی

                                                    پوشیده به علفهای غربتش

ساقه های نیشکر همه پوسته هایشان خشکیده

                                                  دسته دسته بر پشت ارابه

دیری نمی گذرد که

 او

چون سوسویی لرزان و سپید

                                   انگار که بالهای سنجاقکی

چون خاکستر

 رقصان می شود در باد

 

 

+ نوشته شده در  84/05/16ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

 

برای دیدن نوشته ها به ژاپنی نیاز به نصب امکانات زبانهای شرق دور در ویندوز هست .

خواندن اسامی خاص در زبان ژاپنی مشکل عجیبی ست که امکان اشتباه در این امر بسیار است

علت ننوشتن اسامی این موضوع می باشد با این حال در اکثر کارها اسم شاعر را به ژاپنی

همراه شعر ذکر کرده ام ، تمام سعی خود را خواهم کرد که به زودی این اسامی را به فارسی

بنویسم .

 

 

あらゆるものを忘れてゆく

長田 弘

 

夕暮れ、緑の枝々が影をかさねる
林ののこる裏通りの小道の向こうから、
彼が走ってきた。大きな犬に引っ張られて、
(いき)()らして、すれちがいざまに、
ふりむいて言った。──今度、ゆっくりと。
約束をまもらず、彼は逝った。
死に引っ張られて、息を切らして、
卒然と、大きな犬と、小さな約束を遺して。
いまでもその小道を通ると、向こうから
彼が走ってくるような気がする。だが、
不思議だ。彼の言ったこと、したことを、
何一つ思いだせない。彼は、誰だった?
あらゆるものを忘れてゆく。


空白のなかに、
一鉢の、八重咲きの、インパチェンスを置く。
わたしにできるのは、それだけだ。


忘れてはいけないと、
暦が言う。忘れてはいけないと、
大時計が言う。忘れてはいけないと、
羽虫が言う。飛ぶ蜂も言う。
屋根にならんだからすが言う。
くわッくわッ忘れてはいけないと。
けれども、忘れていけないものは何?
すべての記憶をなくした老人が、
窓辺で一人、黙って、なみだをながしている。
人間が言葉をうしなうのではない。
言葉が人間をうしなうのだ。
記憶がけっして語ることのできないものがある。
あらゆるものを忘れてゆく。


後にのこるのは、どこまでも明るい光景だ。
冬の砂漠にふりそそぐ真昼の日差しのように、
砂と、空と、静けさと、それでぜんぶだ。
「神々は恐るるに足りない。
 死は恐るるに足りない。
 幸福は手に入れることができる。
 苦痛は耐えることができる」
その昔、カッパドキアの賢者は言った、
それがこの世の、四つの真実だと。
新しさで価値を測ろうとすれば過つだろう。
不思議だ。古い真実は忘れない。
新しい真実は、目には見えなくなった。
あらゆるものを忘れてゆく

 

 

همه و همه آنچه بود ، به راه ِ فراموشی رفت

 

عصر هنگام ، سایه سار شاخه شاخه ی درختان ، گسترده تر و پیوسته تر که شد

به گاه بازگشت ازمسیری پرپیچ ، کشیده بر تن جنگل

را ه می پیماید ، سگی بزرگ در ادامه اش

نفس نفس زنان و ملتهب از کنارش عبور می کنم

پس باز می گردم و نگاهش میکنم و می گویم : آهسته ، آهسته تر قدم بردار

قرارمان را از یاد برده ای ... و مرگ ،  بر اوگذشته بود

به دیگر سوی نبودن می رود ، نفس نفس نفس زنان

اینچنین به ناگاه با پارس سگی تمام ، این وعده های ساده مان را از یاد برده ای

حالا هم که از آن راه پر پیچ و درخت جنگل باز گردی دوباره می بینی اش

خمیده و در خویش ، راه می پیماید و می گذرد

چه شگرف است آنچه زیر لب میخواند:

هیچ آرزوی به سر ندارم ، هیچ ...

همه و همه آنچه بود ، به راه ِ فراموشی رفت

 

به  هرگوشه و کناره ی خالی

به گلدانهای خالی ، شاخه ی دو گانه ای از گل خواهم نهاد

و این تمام آن چیزیست که  می توانم

 

فراموشی سزاوار نیست

تقویم ساکت روی میز می خواند ، فراموشی سزاوار نیست

ساعت بزرگ پیر می خواند ، فراموشی سزاوار نیست

حشره ای کوچک به دوردست مزرعه می خواند ، زنبور عسلی در بال زدنهای معصومانه اش می خواند

کلاغهای نشسته به ردیف بر بلند بام می خوانند

درختان توت را به فراموشی سپردن سزاوار نیست

با اینهمه بسیار چیزها ست که کاش در خاطر می ماند

نه همچون سالخوردگانی که خاطرات خویش را جایی گم کرده اند

نه همچون چشمان محزونی ایستاده بر کنار پنجره ای متروک ، چشمانی خیس اشک و مرارت

تا آدمی کلمات را میان این همه شلوغ گم نکند

تا کلمات آدمی  را میان این همه شلوغ گم نکند

حرفهایی هم به زبان در نیامدند و تا ابد  جا ماندند

همه و همه آنچه بود ، به راه ِ فراموشی رفت

 

اما هنوز  جایی با منظری روشن و پر فروغ باقی ست

همچون روشنایی نیمروزمنتشربر دشت زمستان زده و آشوب زده از غوغای بارانهای بسیار

سنگریزه ها ، آسمان و سکوت بزرگش  که می ماند و ادامه میابد

  ((هراس خدایان کافی نخواهد بود

  هراس مرگ کافی  نخواهد بود

  خوشبختی جاوید را می توان به کف آورد

  رنج را تا به  غایت می توان تاب آورد  ))

این سخنان را جادوگر اهریمنی بر لب می راند...

اما در ذهن زمین چهار حقیقت مکرر بود:

   ارزش حقیقی هر چیز تازه ،  تنها پس از عبور از آن دست  یافتنی می شود

  و  شگفتا که  :  حقایق قدیم بر سریر خاطر باقی می مانند

  حقایق ِ نو به دیده نمی آیند  ، از دیده  می گریزند

  همه و همه آنچه بود ، به راه ِ فراموشی رفت

 

 

+ نوشته شده در  84/05/14ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

黒 板


病室の窓の

白いカーテンに

午後の日がさして

教室のようだ

中学生の時分

私の好きだった若い英語の教師が

黒板消しでチョークの字を

きれいに消して

リーダーを小脇に

午後の日を肩さきに受けて

じゃ諸君と教室を出て行った

ちょうどあのように

私も人生を去りたい

すべてをさっと消して

じゃ諸君と言って


       高見順 『死の淵より』 講談社文芸文庫より

 

 

 

 

 

تخته  سیاه

 

 

بر پنجره ی اتاق بیمارستان

و بر  پرده ی سفیدش

عصرشنبه از راه می رسد

چقدر شبیه کلاس درس آنوقتها !

 آن سالهای دبیرستان

 همان آقای  معلم درس انگلیسی  که بسیار دوستش می داشتم 

تخته ی کلاس راتمیز  پاک می کرد، که حتی نقطه ای از گچ

 بر آن باقی نمی ماند

به دنبال آقا ی معلم

عصر شنبه  ، کیفم را بروی شانه می انداختم

و همانطور پشت سر آقای  معلم از کلاس درس بیرون می آمدم

حالا هم درست مثل همان روزها

زندگی را ترک خواهم کرد با کیفی بر روی شانه ام

همه چیز به ناگاه پاک و تمیز می شود

همانطور که آقای معلم تخته  سیاه را پاک می کرد

 

 

 

+ نوشته شده در  84/05/11ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

帰途


 言葉なんかおぼえるんじゃなかった
 言葉のない世界
 意味が意味にならない世界に生きていたら
 どんなによかったか

 あなたが美しい言葉に復讐されても
 そいつは ぼくとは無関係だ
 君が静かな意味に血を流したところで
 そいつも無関係だ

 あなたのやさいい眼の中にある涙
 君の沈黙の舌からおちてくる痛苦
 ぼくたちの世界にもし言葉がなかったら
 ぼくはただそれを眺めて立ち去るだろう

 あなたの涙に 果実の核ほどの意味があるか
 きみの一滴の血に この世界の夕暮れの
 ふるえるような夕焼けのひびきがあるか

 言葉なんかおぼえるんじゃなかった
 日本語とほんのすこしの外国語をおぼえたおかげで
 ぼくはあなたの涙の中に立ちどまる
 ぼくはきみの血のなかにたったひとりで帰っていく

      tamura           
 
田村隆一

 

بازگشت

 

کلمه چه بود ، به یاد نمی آوریم ، از یاد ها رفته است دیریست

در جهانِ بی کلمه بی کلام

جامانده بر زمینی که در آن ، پسِ هر معنایی  هیچ نشسته است و تمام

کدام یک  راستی می توانست باشد ، کدام ؟

 

به کینه جویی از همه کلمات زیبا ایستادی

و اینچنین شد که  گسست ،   پیوندهای من و دیگران

تا آنجا که سکوت به قطره قطره خونت نشست  ، آرام

پیوندهایت گسست ، گسست

 

اشک خانه می کند  به سردی بر سبزه زار چشمان تو

فرو می غلطی به رنج ودرد از اینهمه سکوت آوار شده بر زبان خاموشت

برای چه ؟ برای آنکه هیچ ، هیچ کلمه در جهانمان   باقی نمانده است

و من فقط خیره نگاه میکنم و تلخ می گذرم و می روم

 

در اشکهای تو معانی سخت همچون سختی هسته ی میوه ای نهفته است

در چکیدن ِ قطره قطره خون من ، آهنگِ  در سیاهی نشستن ِ آفتاب این جهان 

و غوغای در خویش لرزیدن خورشیدهایش می گذرد

 

کلمه چه بود ، به یاد نمی آوریم ، از یاد ها رفته است دیریست ...

شاید زبان مادریم* یا اندک زبان دیگری از زبانهای مردم این جهان راهنوز یارای به خاطر آوردن باشد

پس آنگاه من در جاری یه اشکهای تو به پاخواهم خاست

در قطره قطره ی خونت ، تنهاو تنها ، باز خواهم گشت

 

*این کلمه در متن «زبان ژاپنی» بود

 

 

+ نوشته شده در  84/05/06ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

 

春のために


 砂浜にまどろむ春を掘りおこし
 おまえはそれで髪を飾る おまえは笑う
 波紋のように空に散る笑いの泡立ち
 海は静かに草色の陽を温めている

 おまえの手をぼくの手に
 おまえのつぶてをぼくの空に
 今日の空の底を流れる花びらの影

 ぼくらの腕に萌え出る新芽
 ぼくらの視野の中心に
 しぶきをあげて廻転する金の太陽
 ぼくら 湖であり樹木であり
 芝生の上の木洩れ日であり
 木洩れ日のおどるおまえの髪の段丘である
 ぼくら

 新しい風の中でドアが開かれ
 緑の影とぼくらとを呼ぶ夥しい手
 道は柔らかい地の肌の上になまなましく
 泉の中でおまえの腕は輝いている
 そしてぼくらの睫毛の下には陽を浴びて
 静かに成熟しはじめる

大岡信

  

برای خاطر بهار

 

بهارِ آرمیده برساحل شنی ، بیدار می شود دوباره

گیسوانت را خواهی آراست  پس بر لبان تو  شکوفه زار لبخند خواهد شکفت 

و بر پهنه ی آسمان ، تبسم  منتشر خواهد شد  همچون موجی بر ادامه ی آب

و دریا ، چون دشتی همه سبز  ، آرام و آرام گرم خواهد شد

 

دستهای تو، در دستهای من

نگاه ِ تو، در آسمان  من

آنک به آسمان امروز سایه ی گلبرگهای در باد  که تاب میخورند و بالا و پایین می شوند

 

جوانه ها می شکوفند بر دستان من و تو

بر میانه ی گستره ی نگاه من و تو

خورشید ، دانه دانه ی طلایی ،پرتو ی  روشنش را می افشاند

با سبزه زاران و درختان با برکه ها و نهر هاییم  ، من وتو

و بر پهنای علف سایه روشن می سازد نور خورشید از لابه لای شاخساران

و بر ادامه ی گیسوان تو نیز، سایه روشن رقصان  می گذرد

تو و من

 

دروازه ای پدیدار خواهد شد در دل بادهای تازه رسیده

که با دستان شگرف خویش من و تو و سایه سار درختان  را به خویش میخواند

برتن خاک کوچه ها  نرم نرم زندگی  می دود وجان می گیرد

دستان من وتو در دل  بهاران می درخشد

پس آنگاه در زیر مژگان من وتو دختر خورشید آبتنی می کند

آرام و آرام  موسم شکفتن فرا می رسد  

 

 

+ نوشته شده در  84/05/05ساعت   توسط علیرضا سعادت   |