تبليغاتX
من و درناها و پنجشنبه هایم

من و درناها و پنجشنبه هایم

به آنی به لبخندی به آفتابی

 



高良留美子



一本の木のなかに
まだない一本の木があって
その梢がいま
風にふるえている。

一枚の青空のなかに
まだない一枚の青空があって
その地平をいま
一羽の鳥が突っ切っていく。

一つの肉体のなかに
まだない一つの肉体があって
その宮がいま
新しい血を溜めている。

一つの街のなかに
まだない一つの街があって
その広場がいま
わたしの行く手で揺れている。

 

 



درخت

 

رومیکو کورا

 

 

بین درختها

درختی هست که هنوز درخت نشده

شاخه هایش  در باد میلرزد.

 

بین آسمان ها

آسمانی هست که هنوز آبی اش آبی نشده

پرنده ای از افق دورش میگذرد.

 

بین آدمها

شاهزاده یی هست که هنوز متولد نشده

خون تازه  کم کم به رگهایش میگذرد.

 

بین شهرهای زمین

شهری هست که هنوز شهر نشده

سرابی از میدان بزرگش لرزان ، پیش چشمم.


 

+ نوشته شده در  84/06/17ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

                                               

 

سرد و پنجشنبه

سرد و زندگی

پیاده رو با تمام پاییز

 

 

کتابی هست که اسمش برای من یادآور خیلی چیزهاست این روزهای شهریوری که پاییزش را می توانید همه جا ببینید دارد سرک می کشد و نمی کشد ، باز همه اش به آن اسم کتاب فکر می کنم و می روم  مترو سوار میشوم تا بهارستان هر راه و بی راه تاریک تونل هایش  چقدر ساکت می شود چقدر ساکت می شوم و انگا رهمین حالاست که فردا صبح امتحان کنکور باشد و من از دلواپسی و نمی دانم چه تا صبح ، خود صبح بیدار بمانم و آقا بالای سرم دو رکعت نماز بخواند به نیت آرامش من و مادر هزار صلوات بفرستد تا من بخوابم و و انگار همین حالاست که هرچه فکرمی کنم این هفته ها چرا پنج شنبه ندارند باز یک خیابان آزادی باشد ویک ، من و یک امتداد دورو یک عطر عجیبی که هرچه فکر می کنم دیگر یادم نمی آید بویش را و یک خیابان و یک من و یک عمر خودم و تمام . آقا هم حالا دیگر می داند ، بخدا می داند همین بار که رفته بودم اصفهان در نگاهش دیدم که می داند ، که همه ی نماز های دنیا و همه ی رودخانه های دنیا برای اینکه بیایند و بروند و مرا یک دقیقه بی این بغض مکرر و چشم دلواپس و یخ کرده با خود ببرند ، کم اند کم اند و من اقیانوسی میخواهم تا بیاید و رودخانه شود که ...نیامد و رودخانه نشد.

روزگار سپری شده ی مردم سالخورده اسم همان کتاب بود ،حالا چه پاییز شده باشد چه اینهمه بی قرار پنجشنبه باشم و پنجشنبه گم شده باشد ،

خسته ام ازاینکه  هی دنبال پنجشنبه این کوچه و خیابانهای ساکت ِ بی هیچکس را پرسه پرسه بزنم خسته ام از روزنامه خریدن و از ضرب کردن اعداد و شمردن مجموع سه میلیون وهشتصد هزار در شصت و پنج دلار در نهصد و سه تومن و از اعداد عجیب غریب خسته ام از هی بالا تا پایین به اینهمه هیچ که انعکاس مداوم هم دیگرند خسته ام از بال های سفیدت و از :«آقا مادرم مریض است این نسخه را میخواهم برایش بگیرم کمک کنید » و از هر چه کابینه  و خانه و ساختمانهای هرمی شکل و خیابان های نعلی شکل و زندگی های  دایره ای شکل خسته ام .

حالا شعر ترجمه میکنم ژاپنی و شعر میخوانم بعد از ده دوازده ساعت کار روزانه  اگر فرصتی باشد .

گله ی هم ندارم فقط خسته ام  و  هیچکس هم که  شعری نخواند ، اشکالی ندارد من باز  می نویسم بیاید هرچه  ماندم نیامدید برویم همین گوشه کنار  روزهایی که پنجشنبه نیست سیگاری دود کنیم و شعری بخوانیم و همیشه از من حرفهای دیگر ، از چیزهایی که نمی دانم  خواستید اما من باز هم شعری برایتان مینویسم همینطور سخت و سرد و ساکت می مانم .

 

 

 

 


好きなものが
ひとつ・・・またひとつ・・・
知りえることが
何だかとってもうれしい・・・

 

چیزهایی که دوست دارم

یکی ... و باز یکی دیگر ....

چیزهایی که حس میکنم

چه کوچک ، کوچکتر چه دلپذیر، دلپذیر تر...

 

 

 

 

 

何でもいい
とにかくあなたに・・・
つながりたい・・・
そう・・・なんでもいい・・・

 

همه چیز خوب و خوب

با اینهمه می خواهم تا ...

در کنار تو باشم و ...

آه به راستی ... همه چیز خوب و ...

 

 

 

 

(این اشعار را چه کسی سروده نمیدانم فقط اینکه اینها هایکو نیست تانکا است !)

 

+ نوشته شده در  84/06/09ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

壜の中の炎 

中村剛彦

窓に飾った古いガラス壜の中に、小さな月が灯った

小さくても部屋のかしこに、光は届いた

それはあなたと出会った夜のこと

 

それまで壜の中では、野心の青い炎が一つ

ゆらゆらと揺れ、ときに罪の色を帯び

ひときわ大きくうねっていたものだが

 

あの夜からずっと、小さな月は壜の中に灯っている

今宵は、この孤独な月を吹き消して

あなたに捧げる赤い炎を灯そう

 

やがて赤い炎は青い炎と一つになり

おのずと小さな太陽となり輝きはじめる

そしてもう、あなたのもとに、光は届いている

 

                    

 

 

شعله ی  درون حباب شیشه ای

 

 

« پنجره را قشنگ کرده

   حباب شیشه یی قدیمی

                                  درونش ماه کوچکی درخشان

به کنج و کنار اتاق کوچک

                                  سوسویِ نوری

و این

تمام ِ شب است

                   گسترده

                            در برابرچشمانت »

 

 

 

«تنها شعله یی آبی  

                  بالا و بالاترمیرود

                                           درون حباب شیشه ایی

لرزان و لرزان

پنداری به رنگ گناهی ست

                                          ناگاهان!

پیچان  به دور خویش

                                         چون موج »

 

 

 

« نشسته ست از ابتدای شب

                                  ماه ِ کوچک سوزان

درون حباب شیشه ای

 

تا تمام شود و خاموشی گزیند

ماه پرت افتاده

ماه متروک

 

شعله ای  برمی افروزی

سرخ »

 

 

 

« چه زود و چه نزدیک

                               آبی می شود دیگر بار شعله ی سرخت   

 

تیز و بلند

                 پرتویی  

                              از حدود خورشید کوچکت

تابیدن آغاز می کند

 

پس

به درون تو نیز

                         سوسوی نوری می تابد »

 

    

 

+ نوشته شده در  84/06/02ساعت   توسط علیرضا سعادت   |