تبليغاتX
من و درناها و پنجشنبه هایم

من و درناها و پنجشنبه هایم

به آنی به لبخندی به آفتابی

میخواستم درباره ی این سفر یک روزه به اهواز بنویسم

نشد

چون

بازهم

میان ماندن و رفتن

درنگ

می کشدم

 

+ نوشته شده در  84/07/29ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

 

 

فرشته ی خودکار به دست

با عطشناکیه قرمز لبهایش

به بوسه یی

در ایستگاه اتوبوس

به انتظار

 

*

 

هوای جلگه خوب است

اینجا در سرزمین مادریم

سکوت و عاشقانه ها فراوان است

دیگر سرگیجه ی جنگ ندارد خاکم

خطوط دور دست لوله های نفت و آسمان بی ابر سرزمینم

درست است دوست من

خانه ی من اینجاست

کنار لبخند پر درد نخل ها

 

*

 

من در روزهای سنگلاخی ِ نبودنش

پایم

از

دو سه جا

 و دلم

از

 هزار جا

زخم خورده است

دیگر همه این را می دانند

 

*

 

از پاشنه ی آشیلم

    قطره

            قطره

خون می چکد

اسفندیار

کجاست آن شاخکان گز

تا

به ابدیتم مصلوب گرداند

 

*

 

کوه مهتاب گرفته

پیکانی بود به سمت ماه

ستاره ای سمج بر مسیر شب

حالا سلام کن نارون

سلام کن

جاده به حریم تاریکی می رسد

چشمان من به

خطوط اشک

 

*

 

به نیمه شبی آرام

در آن شهر دور

دور

اگر نوازش دستی را بر قلبت احساس کردی

نترس

نترس

آن دست من است

 

*

 

برای من چه فرق میکند

عمق دریاهایی که مرا

با خود فرو برد

در خود فرو برد

برای من دیگرچه فرق میکند ؟

 

*

 

و در پایان باید بنویسم

 

                                            به قول حضرت خیام :

 

        از من رمقی به سعی ساقی مانده است !!  

 

 

+ نوشته شده در  84/07/17ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

هفتم اردیبهشت هشتاد  و سه این شعر را نوشتم یکی از دوستان که آنوقت ها عنایت بیشتری به من ونوشته هایم داشت آنقدر مرا شرمنده ی محبت و تشویق خود قرار داد  آنروز که یک آن فکر کردم شاعرم !

دوباره می نویسمش !

سه شنبه، 8 اردىبهشت، 1383

...

 

 

کشتی شب به مجمع الجزایر اندوه نزدیک است

دستی برای گشادن

دستی برای برگشادن

کشتی شب از دریاها و اقیانوسهای بسیار میگذرد

چشمی برای شکفتن

چشمی برای برشکفتن

کشتی شب و ثانیه های پر سکوت این سفر عجیب دریایی

کلامی برای خواندن تو

کلامی برای برخواندن تو

کشتی شب از آبراه های  جنون و انتظار میگذرد

لبی برای بوسیدن

لبی برای باز بوسیدن

کشتی شب سخت در سفر است

دلی برای عاشق شدن

دلی برای باز عاشق شدن

کشتی شب بر کناره های لبخند مشرف شده است اکنون

نگاهی برای باز آمدن

نگاهی برای باز باز آمدن

***

باور نمی کنم بانو

باور نمی کنم  بازگشته باشی

حالا کلاه آبیت را دوباره از سربردار و به من سلام کن مثل آن سالها

***

کشتی شب به سرزمین تو نزدیک است

شبی برای به آغوش کشیدن

شبی برای به آغوش برکشیدن

***

کلاه آبیت را بردار و بگذار باور کنم

مرمر و نمک

شکوفه و سکوت

کشتی شب آرام در ساحل تو لنگر انداخته است

 

باشد که ....نمیدانم

 

+ نوشته شده در  84/07/17ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

 

従二位家隆

風そよぐ
ならの小川の
夕ぐれは
みそぎぞ夏の
しるしなりける

 

 

Junii Ietaka
Kaze soyogu
Nara no ogawa no
Yugure wa
Misogi zo natsu no
Shirushi nari keru

 

 

 

جونی ای تِ کا

 

باد میگذرد بر

جویباری در نارا

به وقت عصر

برگهای تابستانه ی  بلوط را با خود می برد

بر مسیر جوی نقشی به جا می ماند از عبور برگ

 

 

 

+ نوشته شده در  84/07/14ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

 

 

دیگه غیر از یه دونه پنجره هیچی نمی خوام !       

 

+ نوشته شده در  84/07/14ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

 

این وقتهای روز که می شود دیگر نای این را هم ندارم که حرفی بزنم همین وقتها حدود  ساعت سه شب یا صبح چه فرق می کند که اینجا هم خاطره ای شوم  مثل همه جاهای فلزی زندگی  زنگ زده  و خسته جا بمانم  با سرگیجه ها و لباسهای خون آلودم با پیاده روهای سیاه تر و اتاق های نیمه شب تر دیگر نایی نمی ماند برای اینکه یک آهنگ  دیگر ... دارم چه میگویم همینطور می نویسم و بیرون سگ که هیچ باد هم زوزه ای نمی کشد.

ترجمه هم دارم اما نفس نمانده تا بیاورم اینجا بنویسم یکی از آنها را اصلا چه فرق می کند که بیایید ترجمه های مرا بخوانید و بگویید خوب است یا خوب نیست یا برایم پنجشنبه که میشود آروزی سلامتی  بکنید یا فاتحه ای بخوانید برای روح مرده ام دستهای مرده ام نوشته های مرده ام که اینقدر مرده اند که شبیه چشمانم شده اند سرد و ناتمام

بعد هم که آرزو داشتم موسیقی دان بزرگی شوم

دریغا هروقت در شیپوری دمیدم جنگی آغاز شد

مگر گناه من بود که از میان اینهمه روز حتی یکبار یک پنجشنبه نصیب من نشد من هم بروم بخوابم من هم بروم ...

اینقدر حرف زده ام که ... تمام ذهنم غوغای واژه هاست

کسی اگر لالایی بلد است بخواند من نفس ...نفس ندارم که یکی از این چند شعر ترجمه شده را بیاورم اینجا بنویسم اصلا چه فرق میکند که من ...

مهم نیست اصلا مهم نیست

باور کنید

 

+ نوشته شده در  84/07/08ساعت   توسط علیرضا سعادت   |