権中納言定家
こぬ人を
まつほの浦の
夕なぎに
やくやもしほの
身もこがれつつ
GonChunagon Sadaie
Konu hito o
Matsuho no ura no
Yunagi ni
Yaku ya moshio no
Mi mo kogare tsutsu
|
گون چوناگون سادایی مثل علف های دریایی که در ساحلِ دور ماتسوو که در آرامش غروبی میسوزند و فرو می ریزند همه جانم شعله میکشد جامانده چشم انتظار او که هیچوقت نیامد |
ویلن
ویولنت جعبه ی سیاه محکمی داشت تا اگر یک وقتی داشتی از تاکسی پیاده می شدی یا یک وقتی داشتی ازپله ها تند تند پایین می رفتی وبه در ماشین یا نرده های آهنی راه پله خورد آسیب نبیند این را می دانستی اما آنروز بیشتر برای اینکه اگر باران گرفت ویولنت خیس نشود همان جعبه ی سیاه که چند سال پیش پدر برایت از شیراز آورده بود را برداشتی و راه افتادی و فکر کردم صدای ویولنت در راه پله پیچیده وبا خودم گفتم چرا دارد توی راه پله ویلن می زند و آمدم در را باز کردم اما تو رفته بودی و راه پله خلوت بود ، بعد از آن هم راه پله همیشه خلوت ماند حتی وقتی ده یازده سال بعد صبح پاییزی ابری مثل همین امروز من باز صدای ویلن زدن تو را در راه پله شنیدم ودویدم در آپاراتمان را باز کردم و تو باز رفته بودی و هنوز صدای ویلن می آمد ، حتی امروز هم راه پله خلوت بود .
کوچه ، از پنجره ، طولانی و سرد به نظر می رسید و تو بارانی سیاهت را پوشیده بودی وویلن به دست در آن یخ می زدی ، مثل شیشه می شدی وآب می شدی و می رفتی و هیچوقت بر نمی گشتی و جسدت هم کتابی با جلد سفید و صفحه های شکلاتی رنگی می شد در ردیف کتابخانه .
هر چه به پدر گفتم بگذارد یکی از ویلن های تو را بردارم و بروم پیش استاد داستانپور و ویلن زدن یاد بگیرم که روزهای ابری مثل امروز بیام کنار کتابخانه یا کنار بخاری بزرگ اتاق تو بنیشنم ویلن بزنم ، اجازه نداد ، اجازه نداد و گفت که میتوانم هر سازی که می خواهم را تمرین کنم حتی می توان همه ی سازهای دنیا را بزنم به غیر از ویلن ِ تو و من همان سال بود اگر اشتباه نکنم که رفتم و شروع کردم به ساز زدن و همه ی ساز های دنیا را زدم تا همان شبی که پدر سیگاری پیچید و امد نشست کنار پنجره و بیرون ، آن پایین ، توی کوچه سرمای زمستانی ساکت یخ زده بود و تو داشتی آب می شدی مثل شیشه ، مثل یخ و پدر همانجا روی صندلی به کوچه نگاه کرد.
من ماندم و پدر و سازها و جعبه های سیاه ویلن تو ، همه جز همان یکی که آن روز برداشتی و تازه باران گرفته بود که برای همیشه رفتی ، گفته بودند مراسمی هم برایت نگیریم و جایی که تو را به خاک سپردند را هم من درست نمی دانم فکر کنم همین جا باشد با جلد سفید وسط کتابهای کتابخانه یا یک جایی دورتر توی کوچه که یخ و شیشه ، ابرو باران ، حالا دارم فکر می کنم آنروز باران ویلن تو را خیس کرد یا نه .
