تبليغاتX
من و درناها و پنجشنبه هایم

من و درناها و پنجشنبه هایم

به آنی به لبخندی به آفتابی



露為万華鏡       露を万華鏡と為し
透視過去到       過去を透視して
未来無遺漏       未来に到るも遺漏無し
猶以睡眼報       猶睡眠眼を以て報ず
秘出藍託名       出藍の託せし名を秘め
満野被命告       満野命ぜられて告ぐ


Dew

Dew is a kaleidoscope
See through past and future
Which bring us perfect reflection
Still leave in sleep in its own eyes note.
Keep secret the name of heaven ordered preacher
And command every field to make vision

 ترجمه اش کنید برام نفس ... ندارم  

.

+ نوشته شده در  84/10/29ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

順徳院御製

百敷や
古き軒端の
しのぶにも
なほあまりある
むかしなりけり

 

 

امپراتور جونتوکو

 

اینجا صدها سنگ و سنگ

حصاری کهنه ساخته بر حریم خانه ی قدیمی

و چه بسیارند

درختان سرخس روییده در اطرافش

خاطرات دور من اما  فراوانتر ، فراوانتر

 

سفرنامه ی سنقر (یک)

 

 

تازه که یکشنبه با سوز سوز سرمای زمستانیش شروع شده بود و راه های دور همان راه هایی که به زمستانهای زیادی برای  دیدنش آمده بودم و  نیامده بودم ، اینهمه را که همه  می دانی و سفرنامه ام را باید با شرح دقیقه دقیقه ها که سالها سالها گذشته بود و هم ساعت ساعت ها که به چشم بر هم زدنی صبح شده بود ، صبح شده بود واحساس کرده بودم چقدر ساکتم  و تمام استخوانهای تنم درد میگرفت وقتی همه حرفهایم کلمه کلمه که هیچ می شد و نمی شنید حالا هم نوبت توست ؟ نمیدانم حالا هم نوبت توست تا نشنیده بگیری و بروی هی دورتر مثل همین اتوبوس که یکشنبه ساعت نه شب یکسر باران و خیابانهای تهران می رفت و تمام میشد تا ترمینال غربش ، راه افتاد و دور و دورتر تا جاده های سرد که همه زمستانهای زندگی من است یا همه زندگی ی زمستان من ، نمیدانم حالا باز هم خوب فکر میکنم ساعت از چند گذشته بود یادم نمی آید و کوچکتر می شوم داخل صندلی و فرو می روم تا گم شوم با همه ی جاده ام و همه ی شهرهای سر راهم از قزوین و همدان و اسد آباد و هیچ جاو کوهستان یخ زده و هجوم باران و سفید برفهای کنار راهم تا خود شهری دور در دامنه ی دیگر  همان کوهی که همدان یکطرفش خوابیده بود مثل همیشه !

سنقر شروع شد با تاریکی چراغهای خیابانهای کوچک و ساکتش ، مثل من . بعد هم که احسان منتظر بود سر میدان اصلی شهرش ، روستایش ؟ خانه اش ، هر چه اش که من نمیدانم ، همانجا که می ماند این روزها و ازدواج میکند با دختر همسایه شان تا خاطرات و نمیدانم چه های بهاره را فراموش کند و بشود استاد دانشگاه ، تلخ ؟ نه شاید هم آرام و ساکت مثل من در دود خاکستری یا نمیدانم چه رنگ تریاک در عصر یخ بسته ی شهر کوهستانی ، رسیدن به سنقر اینطوری که گفتم بود.

خوابم نمی آمد پدراحسان که امده بود نشسته بود آنجا روبروی من و صبح را با سیگار شروع کرده بودیم من و پدر احسان و من میام حرفهای او داشتم به تو که گفته بودی ، یک کلمه گفته بودی : نرو. و من رفته بودم و یاد او افتادم که سالها نه قرنها پیش گفته بود : نرو  و خودش رفته بود اسفند ماهی و زمستانی با همین هواپیمایی که در دوردست آبی آسمان خط سفیدی هم برای من نگذاشته بوو و فراموش شده بودم در راهی دور در راه هایی دور درست مثل او گفته بودی ، نرو و من داشتم فکر میکردم حالا نوبت توست که بگویی ...

بعد سیگار کشیدیم و نیم رو خوردیم و حرف زدیم و پدر رفت و من احسان بسیار گفتیم و هر کدام حرف که میزدیم کلمات بر لبهایمان و بود دستهایمان در کنار هم و چشمانمان به چشم هم و در سرهای سنگینمان روزها بود که می گذشت و اصلا نمیدانستیم چه می گوییم و و ساعت ده صبح شده بود .

بعد هم خوابیده بودیم و ساعت سه بعد از ظهر شده بود و من به تو گفته بودم که رسیده ام اینجا شاید تنها جایی باشد که میدانم کجاست و تو گفته بودی کار خوبی کرده ام که به تو گفته ام که رسیده ام بعد هم برایت دو بیت شرع گفته بودم و تو هم پرسیده بودی که این شعر ها از خودم است یا نه و من هم گفته بودم که برای تو گفته ام و تو هیچ نگفته بودی مثل او که هیچ نگفته بود ومن داشتم بازدر سرم یک کلمه نرو گفتن تو مانده بود و تمام .

بعد بیدار که شده بودیم عصر بود و بعد هم شب بود و حرف و فردایش هم کار بود و عکس و نگاتیو و خانم احسان که تازه فهمیدم اسمش اکرم است و بعد رفتیم مزرعه ی یخ زده و کندو های خوابیده ی زنبور ها رانگاه کردیم و امدیم پیش سگهای نگهبان نشستیم تا شب شد باز شب شد و بازاستخوانهایم درد گرفته بود  و تو داشتی می گفتی نرو ، یک کلمه....

 

ادامه دارد!!!

 

باشد که باشد که باشد  

 

 

 

+ نوشته شده در  84/10/22ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

هنوز زنده ام 

 دلم می خواهد بیایم و شعر های کوتاه و بلند ژاپنی  ترجمه کنم و داستان های  کوتاه بنویسم و شعر بگویم و خیلی چیزهای دیگر اما انگار  که نایی نمانده نه ؟ باید مثل آن سالها عصبانی یا آزرده   یا نمیدانم چه  فریاد کنم : یکی به من کمک کنه !

 

 

 آخ که ديگه فرنگيس

آخ که ديگه فرنگيس

 آخ که ديگه فرنگيس

 

 

تازه دم دم های غروب بود که  یادش آمد برای کبوتر ها دانه نریخته است و تلوزیون داشت سریال سربداران پخش میکرد وقتی از پشت بام برگشت و دیگر شب شده بود آنوقت که پدر خسته و خسته از راه میرسید و دستهایش ترک خورده  و زبر بود. آمد نشست جلوی تلویزیون و به ساعت لنگر دار روی دیوار نگاه کرد باز دلشوره مثل مار پیچید در دلش ، هروقت به ساعت نگاه میکرد دچار دلشوره میشد و گاهی هم فکر میکرد که  این دلشوره تا آخر عمر مثل  آهنگ سریال سربداران با او میماند اما اشتباه میکرد چون دلشوره ماند و بعدها  سالها  بعد شاید بیست سال  که گذشته بود از آنروز، ازسر بلوارکشاورزکه راه افتاد که برود سمت ولیعصر هر چه فکر کرد آن موسیقی را به خاطر نیاورد.باصدای تلفن از خواب پرید و گرفته و گیج گفت : الو ... صدا چرخید و رفت و تمام شهررا دورزد ... ساعت از سه گذشته  و شب به راستی ساکت بود و پدر خوابیده بود و مادر و همه ی خواهر برادرهایش خواب بودند و بخاری نفتی وسط اتاق  میسوخت و از شکاف در باد سرد ی میآمد و بیرون تاریک بود آنقدر تاریک که او میترسید برود دستشویی و پرده ی بلند اتاق تکان میخورد و دلش میخواست گریه کند بلند بلند گریه کند اما نشد نه آنموقع نه حتی بیست سال بعد وقتی آنقدر سرش درد میکرد که نمیتوانست چشمهایش را روی هم بگذارد و نه هیچوقت دیگر نتوانست بلند گریه کند و برای همین بود که گفت : آقا آقا ... میخوام برم دستشویی ... و پدر قلطی زد و خواب آلود و مهربان بیدار شد و گفت : پاشو آقا ... بعد آمد ایستاد جلوی ایوان خانه تا او برود و زود برگردد و هوا سرد بود و داشت صبح میشد و پدرش فکر کرد کاش به این زودی صبح نمیشد و او از تاریکی میترسید از اتاقهای تاریک و خانه های تاریک و زندانهای تاریک  از صفحه های تاریک و حتی از جاده های تاریک که اینروزها شده بودند همراه همیشه ی او...

بعد سرباز دریچه را باز کرد و گفت : خفه شو!  و خواننده ی ترک داشت با دموکرات پیرحرف میزد! دلش خواست آهنگ سربداران را بیاد بیاورد ولی نشد و حس کرد چیزی در سرش فشرده میشود ... حالا صبح شده بود ویکشنبه شبها تلویزیون دیدنی ها پخش میکرد و او منتظر میماند تا آقا برگردد و گاهی که برمیگشت جعبه شیرینی دردست داشت ولی  همیشه دستهایش ترک خورده و زبر بود و او فقط همان نوع شیرینی را دوست داشت که آقا می آورد که هنوز داغ بود و آقا آن را از شیرینی فروشی شاهین میخرید و حالا دیگر از هیچ شیرینی خوشش نمیامد و خانه تاریک بود و یک لحظه فکر کرد حالا سکته میکند و دستش را گذاشت روی سینه اش و سرفه کرد و و تمام قفسه ی سینه اش تیرکشید و درد کشیده شد تا پهلو یش و یک نفر دوید بیرون و گفت : فرار کنید ! نامردا میزنند و او فرار نکرد چون قفسه ی سینه اش درد میکرد و سرش درد میکرد و میخواست برود دستشویی و آقا خوابیده بود و دلش نمیخواست بیدارش کند .

شاید هم دیگر فرقی نمیکرد ، فرقی نمیکرد که یادش رفته برای کبوترها دانه بریزد برای همین دراز کشید و خوابید و اصلا به ساعت نگاه  نکرد حتی آنوقت هم که وحشتزده از خواب پرید و بلند شد و نشست گوشه ی اتاق و سعی کرد فراموش کند چه خوابی دیده است باز به ساعت نگاه نکرد هوا بارانی بود و اوداشت به صدای عماد رام گوش میداد، به آهنگ فرنگیس و باز دلش خواست آهنگ سربدارن را گوش بدهد و دلش تنگ شد ، دلش برای آقا ، برادرش برای  مریم دختر همسایه که حالا چهار تا بچه داشت و او خواب دیده بود دارد با او عشقبازی میکند و دلش میخواست  خوابش را فراموش کند برای مدرسه برای خودش برای سریال سربداران و برای  اینکه  تلفن زنگ بخورد و پدر بگوید چطوری آقا!  و چشمهایش پر از اشک شود وبخواهد بلند بلند گریه کند ، دلش برای اینکه خوابش ببرد هیچ خوابی نبیند و دلش حتی برای برنامه ی دیدنی ها و فاطی خاله و کشتی های کاغذی که برایش درست میکرد تنگ شده بود حالا دیگر به میدان ولیعصر رسیده بود و او میدانست امشب هم هیچکس زنگ نمیزند که حتی بگوید: شبخیر...

ساعت چند بود ؟ نمیدانست فقط میدانست برای بار صدم  عماد رام فرنگیس را میخواند و دلش خواست بلند بلند گریه کند و ... بازهم نشد.

 

 

+ نوشته شده در  84/10/04ساعت   توسط علیرضا سعادت   |