هنوز زنده ام
دلم می خواهد بیایم و شعر های کوتاه و بلند ژاپنی ترجمه کنم و داستان های کوتاه بنویسم و شعر بگویم و خیلی چیزهای دیگر اما انگار که نایی نمانده نه ؟ باید مثل آن سالها عصبانی یا آزرده یا نمیدانم چه فریاد کنم : یکی به من کمک کنه !
آخ که ديگه فرنگيس
آخ که ديگه فرنگيس
آخ که ديگه فرنگيس
تازه دم دم های غروب بود که یادش آمد برای کبوتر ها دانه نریخته است و تلوزیون داشت سریال سربداران پخش میکرد وقتی از پشت بام برگشت و دیگر شب شده بود آنوقت که پدر خسته و خسته از راه میرسید و دستهایش ترک خورده و زبر بود. آمد نشست جلوی تلویزیون و به ساعت لنگر دار روی دیوار نگاه کرد باز دلشوره مثل مار پیچید در دلش ، هروقت به ساعت نگاه میکرد دچار دلشوره میشد و گاهی هم فکر میکرد که این دلشوره تا آخر عمر مثل آهنگ سریال سربداران با او میماند اما اشتباه میکرد چون دلشوره ماند و بعدها سالها بعد شاید بیست سال که گذشته بود از آنروز، ازسر بلوارکشاورزکه راه افتاد که برود سمت ولیعصر هر چه فکر کرد آن موسیقی را به خاطر نیاورد.باصدای تلفن از خواب پرید و گرفته و گیج گفت : الو ... صدا چرخید و رفت و تمام شهررا دورزد ... ساعت از سه گذشته و شب به راستی ساکت بود و پدر خوابیده بود و مادر و همه ی خواهر برادرهایش خواب بودند و بخاری نفتی وسط اتاق میسوخت و از شکاف در باد سرد ی میآمد و بیرون تاریک بود آنقدر تاریک که او میترسید برود دستشویی و پرده ی بلند اتاق تکان میخورد و دلش میخواست گریه کند بلند بلند گریه کند اما نشد نه آنموقع نه حتی بیست سال بعد وقتی آنقدر سرش درد میکرد که نمیتوانست چشمهایش را روی هم بگذارد و نه هیچوقت دیگر نتوانست بلند گریه کند و برای همین بود که گفت : آقا آقا ... میخوام برم دستشویی ... و پدر قلطی زد و خواب آلود و مهربان بیدار شد و گفت : پاشو آقا ... بعد آمد ایستاد جلوی ایوان خانه تا او برود و زود برگردد و هوا سرد بود و داشت صبح میشد و پدرش فکر کرد کاش به این زودی صبح نمیشد و او از تاریکی میترسید از اتاقهای تاریک و خانه های تاریک و زندانهای تاریک از صفحه های تاریک و حتی از جاده های تاریک که اینروزها شده بودند همراه همیشه ی او...
بعد سرباز دریچه را باز کرد و گفت : خفه شو! و خواننده ی ترک داشت با دموکرات پیرحرف میزد! دلش خواست آهنگ سربداران را بیاد بیاورد ولی نشد و حس کرد چیزی در سرش فشرده میشود ... حالا صبح شده بود ویکشنبه شبها تلویزیون دیدنی ها پخش میکرد و او منتظر میماند تا آقا برگردد و گاهی که برمیگشت جعبه شیرینی دردست داشت ولی همیشه دستهایش ترک خورده و زبر بود و او فقط همان نوع شیرینی را دوست داشت که آقا می آورد که هنوز داغ بود و آقا آن را از شیرینی فروشی شاهین میخرید و حالا دیگر از هیچ شیرینی خوشش نمیامد و خانه تاریک بود و یک لحظه فکر کرد حالا سکته میکند و دستش را گذاشت روی سینه اش و سرفه کرد و و تمام قفسه ی سینه اش تیرکشید و درد کشیده شد تا پهلو یش و یک نفر دوید بیرون و گفت : فرار کنید ! نامردا میزنند و او فرار نکرد چون قفسه ی سینه اش درد میکرد و سرش درد میکرد و میخواست برود دستشویی و آقا خوابیده بود و دلش نمیخواست بیدارش کند .
شاید هم دیگر فرقی نمیکرد ، فرقی نمیکرد که یادش رفته برای کبوترها دانه بریزد برای همین دراز کشید و خوابید و اصلا به ساعت نگاه نکرد حتی آنوقت هم که وحشتزده از خواب پرید و بلند شد و نشست گوشه ی اتاق و سعی کرد فراموش کند چه خوابی دیده است باز به ساعت نگاه نکرد هوا بارانی بود و اوداشت به صدای عماد رام گوش میداد، به آهنگ فرنگیس و باز دلش خواست آهنگ سربدارن را گوش بدهد و دلش تنگ شد ، دلش برای آقا ، برادرش برای مریم دختر همسایه که حالا چهار تا بچه داشت و او خواب دیده بود دارد با او عشقبازی میکند و دلش میخواست خوابش را فراموش کند برای مدرسه برای خودش برای سریال سربداران و برای اینکه تلفن زنگ بخورد و پدر بگوید چطوری آقا! و چشمهایش پر از اشک شود وبخواهد بلند بلند گریه کند ، دلش برای اینکه خوابش ببرد هیچ خوابی نبیند و دلش حتی برای برنامه ی دیدنی ها و فاطی خاله و کشتی های کاغذی که برایش درست میکرد تنگ شده بود حالا دیگر به میدان ولیعصر رسیده بود و او میدانست امشب هم هیچکس زنگ نمیزند که حتی بگوید: شبخیر...
ساعت چند بود ؟ نمیدانست فقط میدانست برای بار صدم عماد رام فرنگیس را میخواند و دلش خواست بلند بلند گریه کند و ... بازهم نشد.