تبليغاتX
من و درناها و پنجشنبه هایم

من و درناها و پنجشنبه هایم

به آنی به لبخندی به آفتابی

 

خواب

معتاد شده بود به دوشنبه و همان صندلی کنار ستون و قهوه و خیره شدن به دیوار رنگ رنگ روبرو و به چیزهای دیگر که خاطره شده بودند و خاک گرفته بودند مثل ردیف خاک گرفته ی نوارهایی که سالها بود ، انگار، یکی از آنها را هم پیدا نمی کرد که با هم بروند بنشینند از پشت پنجره یی که آنطرف خیابان خیس مانده هیچکس بارانی پوش و دستمال به دست به او لبخندی هم نزده بود. از بارانی که ظهر شروع شده بود واز خواب که بیدار شد همه چیز را با خود شسته بود و برده بود با خودش و فردایش ، پنجشنبه می شد نمیخواست به هیچ چیز فکر کند و تلفن را بکشد و خمیازه و عصر چهارشنبه بود ، دوشنبه که نبود که اینطور نگاهش میکردند و گاهی هم زیر لب چیزی می گفتند و گاهی هم هیچکس هیچ چیز نمی گفت،انگار.

کتابی از کتابخانه برداشت و راه افتاد زیر باران و با خودش قرار گذاشت ساکت باشند آنقدر ساکت باشد و ساکت بماند تا عکس گنبد مسجد شیخ لطف الله چیزی بگوید یا اینکه چیزی بنویسد و برایش همراه چند گلبرگ خشک شده ی مریم بفرستد بیاید یا نیاید مهم نبود یا بود و او فکر میکرد در خانه تنها است که با موهای آشفته و تازه از خواب بیدار شده اش از اتاق بیاید بیرون و بیرون که می رفتند همیشه دلش میخواست دستهایش را در دست بگیرد و هنوز فکر میکرد که او رفته است و وقتی از در اتاق امد بیرون از جا پرید و گفت فکر میکردم ظهر که من خواب بودم رفته ای و او لبخندی زده بود و با آنهمه موهای سیاه آشفته اش که تازه ازخواب بیدار که میشد آنقدر زیبا بود که انگار گل مریم های خشک شده روی میز ریخته بود و او نفهمیده بود امروز دوباره چشم بر هم که بزند دوشنبه میشود و همان صندلی کنار ستون می ماند و تمام.

سعی کرد به هیچکدام از اینها فکر نکند و بلند شد رفت از پنجره به خیابان خیس نگاهی کرد و نمیدانست چرا سرش را که بر گردانید او داشت از در اتاق با موهای آشفته و چشمان خواب آلوده یا نمیدانست چطورش از در اتاق می امد بیرون و نمی آمد سالها گذشته بود .یکی هم پیدا شد عصر یک شنبه به او گفت اینقدر به خاطراتت فکر میکنی که چه و او خنده بود تلخ قهوه را که میخورد یاد موهای سیاه بلند او می افتاد و اینکه چرا آنروز فکر کرده بود او رفته است و قتی از در اتاق امد بیرون با خودش داشت فکر میکرد یعنی من از عصر تا حالا فکر کرده ام در این خانه تنهایم در حالی که او با آنهمه موهایش که آشفته بود اینجا با چشمان خواب آلود یا نمیدانم چطورش داخل اتاق بود؟

خانه و او و پنجره و کسالت یک روز تمام خواب و چهارشنبه وفردا که باز دوشنبه میشد واو از اتاق با موهای بلند آشفته و چشمان نمیدانم چطورش نیامد بیرون ، سالها بود.فردا ، دوشنبه ، همان صندلی و همان خیابان . تصمیم گرفت همان جا بماند ساکت و تلخ و تمام.

 

+ نوشته شده در  84/11/05ساعت   توسط علیرضا سعادت   |