خانه
صبح بخير را گفته بود كه تازه يادش آمد كسي خانه نيست عصر هم كه شد و برگشته بود خانه وانگشت كوچك پايش درد گرفته بود از بس كه راه رفته بود يا ازبس كه كفشهايش تنگ بود كفشهايش كه تنگ نبود برايش همان روز كه با هم رفته بودند و كفش خريده بودند هم باخودش گفته بود :اين كفشها برايت تنگ مي شود ، مگر كفش آدم تنگ مي شود آدم بيست و شش ساله كه شد و يكبار هم ازدواج كرد و طلاق گرفت و مهم تر ازهمه يك پسر با موهاي خرمايي و چشمان عسلي هم به دنيا آورد ، ديگر پايش بزرگ نمي شود كه بخواهد كفش برايش كوچك باشد و اينقدر به اين كوچك و بزرگ شدن پاهايش فكر كه يادش رفت حتي مانتويش را در بياورد و بي اينكه حتي دست و صورتش را شسته باشد ُسر خورد ورفت تا ته خيابان و آخر اين خيابان به هيچ جا انگار وصل نمي شد يا مي شد نميدانست چند شنبه است كه بليط فروش سينما نگاه عجيبي به او كرد و گفت : شنبه ها نيم بهاست خانم !
حالااينجا تنها مانده بود وخانه به اندازه ي همه روزهايي كه هشت ساله بود وزنگ رياضي كش مي آمد تا پشت پنجره ي كلاس ومدرسه و كريدورهايي كه بوي گازوييل مي داد ، كش مي آمد ،تا دوباره شنبه صبح مشق نوشته و مشق ننوشته همينطور سرگردان ميدان هاي شهر شده باشد وهيچ خبري از خانه نباشد و بعدش هم كه برسد به خانه هي به در و ديوارش نگاه كند و احساس گناه كند كه چرا دلش براي پسركش تنگ نشده است و اصلا به كسي چه ربط داشت كه مانتويش را در آورده باشد يا نه وحس كند دارد چيزي ازسمت راست چشم راستش مي آيد ومي رود تا يك جايي دور در سرش دود سيگار مي شود و گره مي خورد به سقف و هي سرفه كه مي كند انگار مي خواهد چشمهايش از حدقه بپرد بيرون و باد تند مي وزيد و براي رضاي خدا حتي از مسجد هم صداي نفرت انگيز اذان به گوش نمي رسيد و آنقدر كوچه ساكت بود كه دلش ميخواست حالا پاييز باشد و برود روي برگ ها قدم بزند و باد سردي كه مي وزيد ، گفته بود صبح راديو هم گفته بود كه ديگر بهار شده.
مانتويش را انداخت روي دسته ي صندلي و نشست جلوي تلوزيون و حتي ساعت يك و نيم شب هم كه شده بود چراغ ها هنوز خاموش بود و تلوزيون را هم كه روشن نكرده بود واولش سعي كرد به پسرش و اينكه حالا با شوهر سابقش كجا بودند،فكر كند كه يادش رفت به راننده تاكسي بگويد ازخيابان اصلي نرود چون سر كوچه را براي نصب تابلوي تبليغاتي حفاري كرده بودند و بايد مي رفتي از كوچه بعدي دور مي زدي مي امدي وگرنه هيچوقت حتي جمعه هم كه مي شد به خانه نمي رسيدي و مثل همين حالا سرگردان مي ماندي درميدان اصلي شهر هم كه هيچ كسي نبود تا آدرس يك رستوران را بگيرد وچقدر گرسنه بود ورفت سراغ يخچال...
بيرون باد كه تند مي وزيد و عصر هم كه آمده بود خانه ،دوباره سلام كرده بود و عصر بخير را كه گفته بود تازه يادش آمده بود كه تنهاست . از اين به بعد
