بحران
عبور از بحران مگر آبستن چند شب دلهره است ؟
عبور از عصر دوشنبه
مگر چند سال داستان چند کتاب نخوانده بر رف ممنوع ؟
عبور از بحران تداعی کننده ی کدام دشنام آن سالها بود مگر
که اینقدر تلخ ؟
عبور از بحران از چند سالگی تا کدام بیراهه آقایان ؟
با کدام چکمه از کدام سربازان
لگد
بر کدام دقیقه مگر ؟
عبور از بحران یعنی چند شب بی خوابی چند شب بوی خون و نکبت ؟
عصر کدام شهر بوی عفونت گرفته ؟
سر شب کدام کوچه از کدام محله ی کدام سالهای ی بر باد رفته ؟
عبور از بحران از کجا شروع شد تا کجا دود می شود و نعش سوخته
مادر ؟
کی تمام می شود این اتفاق سنگی ؟
عبور از بحران تا کدام شیشه ی باقی نمانده از کدام مغازه
مردم ؟
شربت
شربتی بیاور از مزه ی شاتوت و چهارشنبه
تاب ماندن در این تند باد مان نیست
شربت
از مزه ی شاتوت و شوکران بیاور
نایی برای ادامه ی بازی عبور نمانده است
آقایان
شکل مردن
برای نیما غفاری که بداند !
خیابان مثل اینکه خیس شده بود از بارانی که تازه انگار بند آمده باشد و من فکر می کردم زمین زیر پاهایم لیز می خورد و می رود. بیرون ، در پیاده رو ، حتی کنار جدول خاک و دوده گرفته و آنوقتی هم که از خط عابر پیاده می گذشتم بوی بیمارستان دیگر نبود و انگار اصلا بوی هیچ چیزی نبود تازه فهمیده بودم که صدای ماشین ها را که هیچ صدای حرف زدن مردم و وزش باد را هم که حالا بهار شده بود و هی باد می آمد ، نمی شنیدم . خیابان آشنا بود ولی هرچه فکر می کردم یادم نمی آمد کجاست انگار یک جایی نزدیک خانه ی قدیمی پدریم بود همان خانه ی که بچه که بودیم وقت گردو که می شد دایی می آمد مرا سوار موتورش می کرد و می رفت تا راه از هجوم سکوت و صدای موتور پر شود ، آنوقتها هم پیش می آمد که هیچ صدایی نمی شنیدم و فکر می کردم دارم خواب می بینم اما اینبار دیگر طولانی شده بود شاید یک ساعت شاید هم یک روز یا یک هفته یا یک سال یا شاید هم صد هزار سال بود که از در بیمارستان سرم را انداختم پایین آمدم بیرون و راه افتادم ، پیاده رو تا آخر خیابان را رفتم و انگار سیصد سال طول کشید تا از یک طرف خیابان رفتم آنطرف که باد برگ های درخت چنار را تکان می داد ولی هیچ صدایی نبود و من همان موقع بود که تصمیم گرفتم اگر نمرده بودم برای همه بگویم که مرگ آنقدرها هم سخت نیست فقط تنها ایرادش این است که وقتی مرده باشی سیصد سال یا شاید هم سیصد هزار سال طول می کشد بروی آنطرف خیابان و بدتر اینکه هیچ صدایی نمی شنوی.
پسر بچه ای وسط بلوار روی نیمکتی که اندازه ی خودش بود نشسته بود و به من نگاه می کرد که صدای باد را نمی شنیدم و داشتم با خودم کلنجار می رفتم و هر وقت هم که بر می گشتم پشت سرم را نگاه کنم یک خیابان دیگر بود . فکر کردم این عقوبت کارهای بدی ست که وقتی زنده بودم انجام داده ام و خدا مرا درگیر خیابان ها و پیاده رو ها و خطوط عابر پیاده کرده ، آنهم بدون اینکه چیزی بشنوم یا ببینم یا بخوانم جز درختان انگور که گوشه و کنار مزرعه که نه کنار به کنار مزرعه آرام گرفته بودند و خوشه های رسیده ی انگورشان را زیر شاخ و برگهایشان پنهان می کردند این را دیگر باور نمی کردم یعنی راست بود ؟ داشتم مجازات می شدم حتی اینجا ، در مزرعه ی انگوروکمی دورتر که جاده می گذشت بی آنکه چند ساعتی یکبار هم ماشینی از آن بگذرد ، باد که می پیچید و هیچ صدای از وزش باد که نبود همه جیبهایم را گشتم و نبود برای همین هم جلوی دکه ی روزنامه فروشی با فندک آویزانش سیگاری روشن کردم و تصمیم گرفتم اگر نمرده بودم برای همه بگویم که وقتی مرده باشی می توانی سیگاری روشن کنی بدون اینکه اصلا فکر کنی کی و کجا سیگار خریده ای یا اینکه اگرکبریت هم نداشته باشی می توانی آتش بزرگی روشن کنی فقط صدای خرد شدن تکه های چوب خشکیده در شلوغی ِ شعله ها را نمی شنوی و ....
حس کردم دارم مثل آدم هایی که تب دارند هذیان می گویم انگار همه چیز کنده می شد و خاکستر می شد در آسمان حتی داشتم شک می کردم به حرف و اینکه هذیان را با کدام ز می نویسند .
بیرون بوی بیمارستان نمی آمد و فکر می کنم حدود ساعت سه صبح بود که چشمانم را باز کردم ، تلوزیون روشن بود و زنی به احتمال زیاد به زبان فرانسه اخبار می گفت .
نمرده بودم .
نامه به آرش صالحی را اینجا نوشتم که مطمئن شوم میخواندش . اگر نخواستید نخوانیدش . ببخشید
نامه به آرش صالحی
امشب به اندازه ی تمام جاده های زمین ، تمامشان حتی آنهایی که درکوره راهی دوردست ترین روستاها را به هم میرسانند ، وقتی که شب است و می آیم عکسهای قدیمی مان را نگاه میکنم ، دلم گرفته است . از این خانه از خیابانهایی که با هم ماشین خاموش را هل دادیم و حتی به اندازه ی همه آهنگ های که گوش میدادی ، دورم ، خسته ام ، دلتنگم و اصلا نمیخواهم عکس های تازه ای را که برایم فرستادی نگاه کنم ، چشمانت و لبهایت و آن موهایی بلندت را که بسته ای انگار نمیخواهم نگاه کنم میخواهم گریه کنم به تو چه مربوط ، تو چرا خودت را نخود هر آشی میکنی اصلا مگر من گفته بودم آنروز که زلزله آمد بیایی برویم تا صبح بگردیم خیابانهای شهر را و تو فکر میکنی من باید با دکه ی روزنامه فروشی سر آریا شهر چه کنم ؟ ها؟ چه کنم حالاکه نیستی و هر نیمه شب که از آنجا بگذرم باید بوی سیگار برگ بیاید و تو ایستاده باشی با آن خنده ی مسخره ات و دلم بخواهد بزنم با مشت زیر چانه ات و بغلت کنم و گریه کنم و هی بگویم مرا در این شهر غریب گذاشتی و کجا رفتی آرش ؟ مگر من چند بار طاقت دارم سیگار دیگری بپیچم و قطرات اشکم خیسش کند و تو نباشی که مثل کسی که انگار از قحط برگشته پک های عمیق بزنی به سیگار و باز بگویی یکی دیگر بپیچ و من باز یکی دیگر بپیچم و باز یکی دیگر و باز یکی دیگر و نصف شب که میشود روی میزم پر از سیگار هایی که تو نکشیدی باشد و خودم باشم و خودم و این بعد هم زنگ بزنی بگویی تصادف کرده ای در اصفهان مانده ای و من بفرستمت خانه ای برادرم اصلا کی به تو گفت بروی با آن قیافه ی مثل درختت مگر همینجا اندازه ی کله ی لانه گنجشکی تو جا نبود حالا من میمانم و خیابانهایی که حسرت یک نیمه شب دیگر با تو و آن تاکسی نارنجی و یک پاکت سیگار و یک بار دیگر که دور است آنقدر دور که تاریک و محزون روستای دوردستی در انتهای کوره راهی ، به هم وصل میکند . همانقدر دلم گرفته است .
باشد که باشد
