تبليغاتX
من و درناها و پنجشنبه هایم

من و درناها و پنجشنبه هایم

به آنی به لبخندی به آفتابی


  啄木鳥                                                                                         

いにしへ聖者が雅典の森に撞きし、
光ぞ絶えせぬみ空の『愛の火』もて
鋳にたる巨鐘、無窮のその声をぞ
染めなす『緑』よ、げにこそ霊の住家。
聞け、今、巷に喘げる塵の疾風
よせ来て、若やぐ生命の森の精の
聖きを攻むやと、終日、啄木鳥、
巡りて警告夏樹の髄にきざむ。
往きしは三千年、永劫猶すすみて
つきざる『時』の箭、無象の白羽の跡
追ひ行く不滅の教よ。――プラトオ、汝が
浄きを高きを天路の栄と云ひし
霊をぞ守りて、この森不断の糧、
奇かるつとめを小さき鳥のすなる。

ایشی کاوا تاکوبُکو

دارکو ب 

راه راه می جویی و فرو می روی  در درختزاران ِ ماسانوری به قرارگاهی جاودان ،

 روشنایی دور که به تاریکی در می نشیند در مسیر آسمان " آتش ِ عشق " چون ناقوسی بزرگ و درخشان ،

 رنگی جاودانه می گیرد صداش "سبز" ، بی شک آنجا حدودی آرام برای روح توست .

گوش کن ، اکنون ، بر دو راهی ایستاده ای نفس زنان و تند بادی از خاک و خاک بر تو می گذرد،

 فریادی  از نفس های زندگی  بخش جنگل  به سمت تو می تازد پر هیاهو ،همه ی روز،

 دارکوب چرخان و آشفته

 آوای بیدارباش می کوبد  بر تنه ی درختان تابستان.

سفری سه هزار ساله ،

"زمان" با پیکان به سمت همیشه اش

 در سفری  جاودان ،

ردایی سفید و ابدی می کشد و می گذرد

 درسهایی از متن ِ همیشه  به تو می دهد .

قدم به قدم ، پیش می روی و پر می گشاید جانت به ابدیت ،

پاسدارِ این درختزار ابدی،

 پرنده ی کوچکی ست  تنها

 استوار بر وظیفه ی ابدی خویش.

 

+ نوشته شده در  85/04/27ساعت   توسط علیرضا سعادت   |