いにしへ聖者が雅典の森に撞きし、
光ぞ絶えせぬみ空の『愛の火』もて
鋳にたる巨鐘、無窮のその声をぞ
染めなす『緑』よ、げにこそ霊の住家。
聞け、今、巷に喘げる塵の疾風
よせ来て、若やぐ生命の森の精の
聖きを攻むやと、終日、啄木鳥、
巡りて警告夏樹の髄にきざむ。
往きしは三千年、永劫猶すすみて
つきざる『時』の箭、無象の白羽の跡
追ひ行く不滅の教よ。――プラトオ、汝が
浄きを高きを天路の栄と云ひし
霊をぞ守りて、この森不断の糧、
奇かるつとめを小さき鳥のすなる。
ایشی کاوا تاکوبُکو
دارکو ب
راه راه می جویی و فرو می روی در درختزاران ِ ماسانوری به قرارگاهی جاودان ،
روشنایی دور که به تاریکی در می نشیند در مسیر آسمان " آتش ِ عشق " چون ناقوسی بزرگ و درخشان ،
رنگی جاودانه می گیرد صداش "سبز" ، بی شک آنجا حدودی آرام برای روح توست .
گوش کن ، اکنون ، بر دو راهی ایستاده ای نفس زنان و تند بادی از خاک و خاک بر تو می گذرد،
فریادی از نفس های زندگی بخش جنگل به سمت تو می تازد پر هیاهو ،همه ی روز،
دارکوب چرخان و آشفته
آوای بیدارباش می کوبد بر تنه ی درختان تابستان.
سفری سه هزار ساله ،
"زمان" با پیکان به سمت همیشه اش
در سفری جاودان ،
ردایی سفید و ابدی می کشد و می گذرد
درسهایی از متن ِ همیشه به تو می دهد .
قدم به قدم ، پیش می روی و پر می گشاید جانت به ابدیت ،
پاسدارِ این درختزار ابدی،
پرنده ی کوچکی ست تنها
استوار بر وظیفه ی ابدی خویش.
