اعتراف از نوع دیگر
در سرم چیزی از صبح همینطور می چرخید می خواستم بنویسمش نشد همینطور همه جای نوشته میان کلمات می آمدی بین حرف تکرار می شدی . ننوشتم .
گذاشتم تا بیایی و هی تکرار شوی در همه جای ذهنم نوشته های بر کاغذ نیامده و در چشمانم . همه جای کلمات حرف و حتی سطح سفید کاغذ و سکون دستهایم تویی این روزها . گفتم که بدانی .
بعد روی تابلوی سفید اتاق کارم نوشته بود :
بر همه چيزی کتابت بُوَد ،
مگر
بر آب
و اگر گذر کنی بر دريا،
از خون ِ خويش
بر آب
کتابت کن
تا آن کز پی تو در آيد
داند که
عاشقان و
مستان و
سوختگان رفته اند.
ابوالحسن خَرقانی
من هم همین را نوشتم و رفتم بالکن سیگار بکشم و به تو فکر کنم.
همین .
