تبليغاتX
من و درناها و پنجشنبه هایم

من و درناها و پنجشنبه هایم

به آنی به لبخندی به آفتابی

Lady Midnight

I came by myself to a very crowded place;
I was looking for someone who had lines in her face.
I found her there but she was past all concern;
I asked her to hold me, I said, "Lady, unfold me,"
but she scorned me and she told me
I was dead and I could never return.

Well, I argued all night like so many have before,
saying, "Whatever you give me, I seem to need so much more."
Then she pointed at me where I kneeled on her floor,
she said, "Don't try to use me or slyly refuse me,
just win me or lose me,
it is this that the darkness is for."

I cried, "Oh, Lady Midnight, I fear that you grow old,
the stars eat your body and the wind makes you cold."
"If we cry now," she said, "it will just be ignored."
So I walked through the morning, sweet early morning,
I could hear my lady calling,
"You've won me, you've won me, my lord,
you've won me, you've won me, my lord,
yes, you've won me, you've won me, my lord,
ah, you've won me, you've won me, my lord,
ah, you've won me, you've won me, my lord."

 

 

 

خانم ِ نیمه شب

 

خودم اومدم به یه جای  شلوغ ِ شلوغ

دنبال همونی می کشتم که چند تا دونه خط به پیشونیش افتاده بود

همونجا پیداش کردم اما اون همه ی گذشته ها یادش رفته بود

ازش خواستم بغلم کنه ، بش گفتم : "خانم، آغوش خودت رو به من باز کن"

اما اون مسخرم کرد و گفت:

من مرده ام دیونه ! و هیچ وقت هم دیگه نمی تونم بیام.

خب ، من هم چیکار می کردم ، تا صبح براش دلیل آوردم مث همون وقتا

هی بش می گفتم، من خیلی بیشتر از همه ی اونایی که بهم دادی نیاز دارم خیلی بیشتر می خوام

بعدش اون به من اشاره کرد که روی زمین زانو زده بودم،

گفت :"سعی نکن از من سوءاستفاده کنی یا شیطون بشی و محلم نذاری

فقط منو ببر یا منو بباز ،

این تاریکی برای همین کاره ."

 

من زدم زیر گریه که ،" آی خانم ِ نیمه شب می ترسم پیر بشی

ستاره ها تنت رو بی رنگ کنن یا اینکه باد بیاد و یخ کنی."

اون گفت :"اگه حالا گریه کنیم دیگه هیچ اتفاقی نمی افته "

بعدش من تا صبح راه رفتم و راه رفتم ، تا صبح قشنگ

صدای خانم رو می شنیدم که می خوند

"تو منو بردی ، منو بردی ، آقا ،

تو منو بردی ، منو بردی ، آقا ،

        تو منو بردی ، منو بردی ، آقا ،

آه      تو منو بردی ، منو بردی ، آقا ،

آه      تو منو بردی ، منو بردی ، آقا ،"

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  85/06/28ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

 

سفرنامه ی شهرکرد

خاک

 

 

تلفن.

بابای نیما مرده است.

آواز استاد شجریان ، ظهر ، عصر ، شب و ترمینال.

اتوبوس ، موزیک و دلداری های شما.

صبح ، خانه ، نه نه ، آقا ، الهام خواب و زنگ موبایلش که برای نماز بیدار شود و نمی شود.

صبح ، راه ، شهرکرد، نسیم خنک

صبح ، مسجد

صبح ، مسجد

صبح ، مسجد

ظهر ، گورستان

ظهر ، قرآن ، من ، نیما

ظهر ، اشک

ظهر ، اشک

ظهر ، اشک ، مرد ، اشک ، خاک ، قرآن

عصر، شهرام ، مسلم ، شیر سنگی

عصر ، شهرام ، سر قنات ، نیما ، خاک ، خاک

عصر و عصر بعد که نورخورشید بر سطح روشن آب بخورد ودر ادامه ی هزار ساله قنات آب باشد و سه تارکه کور می شوی در آشفتگی عصر، عصر هایی که در راه مانده است ...

آی از صدای آب ، لق لق و قنات ِ نیمه ی بیابان چه می دانی ؟ آن طرف تر نیما بر کنار خشک تکه های خاک نشسته بود و اشک اشک غریب می چکی از چشمانش !

راستی ! من فهمیدم که الاغها از راه که می رسند و تشنه اند باز هم دقیقه ای خیره در چشم بیابان گم می شوند و به صدای سه تار گوش می دهند ، سه تار اما امتداد بیابان های توست آقا بیابانهایی که رانده ای برآن گذشته ای و رسیده ای رسیده ای که خاک ،خاک با پیکر محزونت ... اصلا بگذار با تو سخن گفته باشم و تمام ، بگذار از تو سخن گفته باشم و خاک ، نه خاک که دورمی شود و بی کلمه بی کلمه ، همانطورکه شیخ گفته بود بر کران آب روشن قنات سوگوارِ دستانت

و من اشک هی اشک می شوم در چشمان تو خیره که می چکد چه کسی از میان شما کدام می داند غریو باد و بیابان و آب و قنات گره در گره ی سه تار چیست ؟

سکوت کنیم سکوت کنیم دیگر بار این من و این خاک و این هیچ .

همین را گفته بودی نه ؟

 

شما هم بر ای من و نیما نوشتید :

 

نشسته بر قایق مرگ با لبخندی مهربان بر لب

دور می شود

آرام باش فرزندم

هرگز ترک ت  نمی کنم

سرودی بود که می خواند

 

 

باشد که باشد

 

 

+ نوشته شده در  85/06/25ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

 

 

دیگه ندارم طاقت موندن ...

                        

+ نوشته شده در  85/06/23ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

                                                                                                         

می خواستم سفرنامه آرامگاه  جناب شیخ را بنویسم ، نشد ، باشد وقتی که بشود

سفرنامه ی دیگری را نوشتم و ننوشتم :

 

 

                                 سفرنامه

 

 

گاهی هم پیش می آید که ندانی کجا مانده ای جا مانده ای و هر چه سرگردان و نیمه شب از خیابان هایی که هیچ ، بگذری باز نتوانی چین ِ نشسته بر پیشانی و سکوت خیمه زده بر دلت را لااقل بشکنی که کسی ، چیزی ، مثل این جا مدادی بدخُلق و این سردردی که شده وبال جانت را ببینی و بعد هم به قول فروغ فرخزاد فریاد بزنی " آه من بسیار خوشبختم " شاید هم عصر دیروزی بشود یک وقتی بی نفس و ساکت مثل آن دو روسپی کنار خیابان شهرکرد که باد سردی انگار نه انگار هنوز از شهریور دانگی مانده در آن می وزید ، حتی با خودت هم حرف نزنی ... بعد سیگار می شود دستانت و هی دود می کشد از مغز استخوان بی درمانت و می رود تا سیاه تونل تا سیاه عصر تا شیب تند جاده و ماه آنسوی کوه سیاه و یا درد انگشت پای قطع شده ی پدر نیما که حالا مانده است درد می کند درد سالهای بسیاری که با او بوده و آنقدر درد دارد که حتی حالا بعد از اینکه  همه  ی پایش را هم قطع کرده اند باز انگشت نداشته اش درد می کند مثل تو و اعصاب در هم و بر هم سرت که تیر می کشد  چند سال گذشته است آقا ؟ از آنروز که چهارلیتری بنزین به دست ایستاده بودی کنار آتش و دستانت خیس بنزین و چشمانت نمیدانم خیس چه ، به رفتنش خیره مانده بودی ، گُر گرفته ای؟ بعد هم که پایش را گذاشت روی پدال گاز و فرو رفت در جاده و خط ممتد وسطش و یک شب دیگر از همین شبها  که بار اولت نیست بار اولت نیست که اینطور  مثل دیوانه ها شعر می خوانی و نیما می گوید که انگار یکهو دلش خواسته باد خوبی به او بخورد ، چه فرق می کند ترمز ا بی اس روی ماشین تان باشد یا نه فقط این مهم است که یادت رفته بگویی به او که لعنت به تو که باغ نزدیک پل زمان خان را  برای دادن ِ اصلا طلب ِ کدام طلبکار ک.. .نشسته ای فروخته ای و به او بگویی حالا بعد از اینهمه که گذشته و نگذشته آمده و نیامده اینهمه کیلومتر کیلومتر و راه راه از تهران راه افتاده اید و آمده اید و بگویی که حالا من دود خاکستری استخوانهایم را و چشمان شیرین را و تو سکوت بعد از ظهر ها و لبخند او را که رفته است و پدرت مهربانی دور دست دستان بزرگش و موهای یکوری سیاهش و کت و شلوار سرمه ای راه راهش را ، کجا ؟ کجا با نسیم خنک ِ کدام رودخانه که بر زمین باغ و موهای من و دستان تو و دل پدرت می وزید ، ببریم ؟ هی نیمه شب می شوید و بیابان و چایی ، هی نیمه شب می مانید و جاده و ماه ، و تو چیزی دور ، کمی دور تر در گلویت درد می شود و تکیه می دهی به ماشین و به ادامه نیمه شبِ درختان کشیده در خیابان نگاه می کنی و اصلا  هیچ نمی گویی.

چه داشتی می نوشتی که کار به اینجا کشید ؟ برو اول نوشته دوباره بخوان و بیا و یک سیگار روشن کن و نوشته ات را  بگذار در صفحه ی سفید وبلاگت و بعد هم برو بخواب برو بخواب نمی خواهد سفرنامه ی شهرکرد بنویسی ازاستاد  مسلم و جاودی خوشنویسی اش و بزرگواری چشمانش هم نمی خواهد حرفی بزنی از زنبور های زرد کوچکی که زبانت را نیش زدند هم هیچ نگواز سنگ بین الحرمین که استاد  می تراشید حرفی نزدن حتی  انارهایی که از باغ چیدی و درختان سنجد هم نگو فقط آرام باش ، حتی نمی خواهد بگویی به آنها  که من آنقدر که شما فکر می کنید  نیستم رهایم کنید ، هیچ نگو ، برو

 

 

باشد که باشد   

                                                                                                           

+ نوشته شده در  85/06/21ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

 

ده سال پیش وقتی من در کنکور رشته ی معماری قبول نشدم  نیما  برای من یه کتاب آورد همون روز که انگار کمر من شکسته بود برام یه کتاب آورده بود که اولش چیزی رو نوشته بود که الان توی وبلاگش نوشته اونوروز هم یه روز شهریور بود حالا اما نمی دونم چی داره می شه اما می دونم که :

 

زنده آنانند که ...

 

باشد که باشد 

 

+ نوشته شده در  85/06/12ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

يكشنبه، 13 اردیبهشت، 1383

۱۲۰

۱۱۹

۱۱۸

.

.

.

 

 

پرستار فکر کرد او خوابیده است و همینطور که داشت کیسه سرم را عوض میکرد به پرستار دیگر گفت : چقدر هم با ادبه  وقتی اوردنش داشت  مثل لوله ی آتیش نشانی از بینیش خون میومد به من سلا م کرد ! پرستار دیگر خندید و چیزی روی پرونده ای که در دست داشت نوشت ، او همانوقت فکر کرد دارد ده بار مینویسد : «این مرد ادب دارد» و سرش گیج رفت و چشمهای بسته اش را محکم روی هم فشار داد .

بازپرس فریاد کشید: حرومزاده ی قرتی بلایی به سرت بیارم که به خر بگی ارسطو و او سرش گیج رفت و چشمهایش را روی  هم فشار داد ، تازه برادرش رسیده بود آرام چشمهایش را باز کرد و دستش را دراز کرد که با او دست بدهد ، انگار رگی که سرم به آن وصل بود کشیده شد و دستهای برادرش چه کوچک و گرم بود همیشه وقتی با او دست میداد نظرش به این موضوع جلب میشد برادرش که هشت سال از او بزرگتر بود چرا اینقدر دستهایش کوچک بود؟ دستهای ابراهیم هم کوچک بود و از بس پشت دستهای ابراهیم کوبیده بودند کبود و متورم شده بود این بود که وقتی ابراهیم دستش را جلو آورد که با او دست بدهد حس کرد رگ متورم پشت دستش تیر میکشد و تند دستهای او را گرفت و تلخ گریه کرد ابراهیم عینکش را برداشت چشمهایش را که خیس بود با پشت دست پاک کرد و گفت : بیخیال ، یه روز بادبادکهامون رو تو آسمون همین شهر پرواز میدیم حالا میبینی ، بازپرس با پشت دست محکم زد توی صورت ابراهیم و عینک ابراهیم پرت شد روی زمین و او  فکرکرد: صد بار گفتم یه بند عینک بخر که عینکت اینجوری پرت نشه رو زمین و ابراهیم خندید و برادرش دستش را آرام گذاشت روی صورتش و چشمهاش خیس بود با پشت دست چشمهاشو پاک کرد و گفت : باز چی شده از چیزی ناراحت شدی ؟ اصلا نمیخواد هی بری تهران میری باز دوستات و اون دانشگاه لعنتی ... بازپرس کشیده محکمی به او زد و گفت : بیا اینم لیدرتون آقای ابراهیم ... مثل موش شده مرتیکه قرمساق ! مرده حالا داد بزنه اون دانشگاه لعنتی رو که شما توش درس میخونید باید درشو گه  گرفت ! آفتاب تیز میتابید و بالای در اصلی دانشگاه  نوشته بود :«دانشگاه تهران نماد آموزش عالی ...»  خواست داد بزند که سرباز با لگد کوبید به کمرش وخم شد ، برادرش خم شد و صورتش را بوسد و تلخ خندید و گفت :  خیلی چاکریم !

عطسه ای کرد و رگه ی زرد رنگی از چیزی شبیه خون سر خورد از بینیش پایین و برگشت نگاه کرد دید روی لباس سرباز هیچ اسمی نوشته نشده  و پر از حس خفقان آور انتقام شد ، بازپرس امد جلو ایستاد و گفت : چقدر هم مودبی بچه قرتی هر بار میارنت سلام میکنی که چی ؟ میخوای روی مخ من کار کنی ک... و بعد هم روی پرونده جلو دستش چیزی نوشت و او فکر کرد دارد صد بار مینویسد «این مرد ادب دارد » و سرش گیج رفت و لبه ی تخت را محکم گرفت : پرستار به برادرش گفت : بگید دکتر اورژانس یه خواب آور براش بنویسه بزنه بخوابه و برادرش میدانست او از اینکار بدش میاید برای همین این پا آن پا کرد تا پرستار برود و بعد آمد نشست روی صندلی کنار دستش واز او پرسید که چیزی نمیخواهد ؟ و او با صدایی که انگار از ته تمام چاهای دنیا می آمد گفت : واکمن منو میاری با نوار پدر خوانده ؟

داشت صبح میشد کیسه های خالی سرم و کیسه خالی خون ، کیف قهوه ای چرمی خالی و تک پوش زرد راه راه ...

در راه برگشت داشت به دستهای کوچک برادرش نگاه میکرد که روی دنده ماشین مکث کرده بود و فکر کرد چند بار دیگر باید  اینهمه راه  را برگردد...

از برادرش پرسد که سیگار دارد یا نه و برادرش نخ سیگاری به او داد و فندک ماشین را فشار داد داخل فندک چند لحظه بعد از جا بیرون پرید و افتاد کف ماشین و هر دو خندیدند!

 

باشد که باشد

 

+ نوشته شده در  85/06/08ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

سه شنبه، 8 اردیبهشت، 1383

...

 

 

کشتی شب به مجمع الجزایر اندوه نزدیک است

دستی برای گشادن

دستی برای برگشادن

کشتی شب از دریاها و اقیانوسهای بسیار میگذرد

چشمی برای شکفتن

چشمی برای برشکفتن

کشتی شب و ثانیه های پر سکوت این سفر عجیب دریایی

کلامی برای خواندن تو

کلامی برای برخواندن تو

کشتی شب از آبراه های  جنون و انتظار میگذرد

لبی برای بوسیدن

لبی برای باز بوسیدن

کشتی شب سخت در سفر است

دلی برای عاشق شدن

دلی برای باز عاشق شدن

کشتی شب بر کناره های لبخند مشرف شده است اکنون

نگاهی برای باز آمدن

نگاهی برای باز باز آمدن

***

باور نمی کنم بانو

باور نمی کنم  بازگشته باشی

حالا کلاه آبیت را دوباره از سربردار و به من سلام کن مثل آن سالها

***

کشتی شب به سرزمین تو نزدیک است

شبی برای به آغوش کشیدن

شبی برای به آغوش برکشیدن

***

کلاه آبیت را بردار و بگذار باور کنم

مرمر و نمک

شکوفه و سکوت

کشتی شب آرام در ساحل تو لنگر انداخته است

 

باشد که باشد...

 

 

+ نوشته شده در  85/06/07ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

 

 

 چیز خاصی نیست

 

 

همه ی خیابان خط ممتدی می شود و تند می گذرد از جلوی چشمم ، بیرون چیز غریبی گلوله و سخت گلوله و آهن انگار می نشیند در گلویم و دستهایم بوی درخت گردو می گیرد . از دور صدای آواز مردی در آفتاب سرخ یک روز مرداد به گوش می رسد و آواری از خون انگار از درختان چنار فرو می بارد ، تو بوی همیشه گی ات را می دهی و من فکر می کنم به لباسهای قهوه ایت وقتی دوباره نفس نفس نفس زنان ازکوچه بالا می آیم باز هم یک لیوان آب نمی شوی و آتش می آید چون سوت قطاری در سرم از چشم تا درد از چشم تا دوردست اعصاب گُر گرفته ام ، فرار می کنم از همه ی آنچه می دانم و نمی دانم و آفتاب انگار نه انگارکه من چقدر خسته ام می تابد ، باز گشته ام با دلهره ها و خستگی هایم درست مثل آن وقتها شده ام به همان دیوانگی و ذهن آشفته ام انگار نه انگار که پنجشنبه است ، نمی دانم اصلا دنبال چه می گردد باید باور کنم که چند روز دیگر از حریم سی سالگی از ممنوع شعر گفتن از اتفاق به احتمال زیاد  دیوانگی رد می شوم و بعد باید مچاله و صبور مچاله و آرام همینطور که امروز دیدی بنشینم کنار اتاق کارم تا شیخ ، شیخ ، شیخ حسن خرقانی بیاید گلویم را بگیرد و با من از درختان و آفتاب و خلاصه در خورشید شدن حرفهای بزند و نزند و ببرد و نبرد ، تا نفس نفس دود شود در هوای شرجی شهرم ، خانه ام ، اتاقم همین اتقاقی که اینهمه در آن غریبه همین خانه که تا به این حد در آن گیج همین شهری که تا به این اندازه درآن غریب ، غریبه مانده ام ، بمانم .

صدای آوازیست بی شک دور و دور تر که می خواند با من ، هوای آوازی به سر مثل او که امروز ظهر معلوم نیست کجا رفته بود تا زود برگردد و من دراز به دراز روی مبل جلوی باد کولر هی نگاه کردم به در که بیاید و نیامد ، دروغ گفته بود گفته بود زود برمی گردد اما زود بر نگشت و نمی دانست من امروز چقدر خسته ام و چقدر دلم می خواهد تا برایش هیچ حرفی نزنم و هیچ کدام از حرفهایش را نشنوم فقط باشد...

 

 

+ نوشته شده در  85/06/03ساعت   توسط علیرضا سعادت   |