شعر های عجیبی گفته است الهه و یکی از آنها را در این نوشته واپسین نوشتم :
با دستان آلوده
قلبم
کشتزارنفرت
پیامبر دروغین
مسایای هزار چهره من
قرار بود
روی طاقچه
عکس تو را بگذارم
تیغی خونین
کنار خاطره ات ماند
و دلمه های خون
دردهانم
به فردا فکر می کنم..........و به رگهایی که گشوده خواهد شد
تا نفرتش را روی کتابت استفراغ کند
و
نوشته ی تمام
بعدازظهربه گندمزاری رسیده بودیم وطلایی ادامه ی افق شده بود تاهمین چشمهایمان، ساده وآبرومندانه فراموش کرده بودورفته بودوآنچه برخاطرت می گذشت رویای دورشمعدانی بود به خاکستری دودشمع نشسته وقتی شب شده بود و رسیده بودیم درخانه ی چوبی سرمازده ی پاییز،من فکرمی کنم هیچوقت فکرمی کنم هیچوقت آیامی شود که نیمه شبی به سرمای استخوان شکن کوه رسیدواینهمه دورافتاده وپرت نبود ؟یانه راه به جایی نمی برد ومثل همان آدمهایی می شوی که سیگارشان را از سر خردمندی می کشند و می روند آن طرف کفاره ی دیدنت راعق می زنند روی صورت همدیگر، همدیگر، چند سال بود این کلمه را ننوشته بودی؟اینجا یاد می گیری مثل همین آهنگ آرام روسی بشوی روی صندلی اتاق کارخودت و عهد کنی تمام که شد تو هم رفته باشی بدون اینکه دیگرهزاربار بگویی بود،دوستان دورو نزدیک را با دردها و امیدها و اشکهایشان را بگذاری و بروی تا گندمزاری طلایی ازافق تا چشمهایشان...
جای خوبی که خاطرات خوب وبد بسیاری داشت مثل همین، همین زندگی.
.............................................................
صدشعرازصدشاعرژاپنی را ترجمه کردم و نشر قصه هم چاپ کرد احتمالا از یکی دوهفته ی دیگر در کتابفروشی ها و خود نشر قصه باشد.
برویم
برویم زندگی کنیم و باشد که باشد و تمام.

