در دلم ظهر دامنه های زمستان
نشسته است
در سرم حکومت نظامی ست و
صد اعدامی به دیواردوخته شده
قطره قطره
با خونشان
در حسرت رها شدن
راه گلو به رودخانه نمی رسد اما
به آنی به لبخندی به آفتابی
در دلم ظهر دامنه های زمستان
نشسته است
در سرم حکومت نظامی ست و
صد اعدامی به دیواردوخته شده
قطره قطره
با خونشان
در حسرت رها شدن
راه گلو به رودخانه نمی رسد اما
داستان مردی که نیمه شبی برفی مست به خانه رسید
این داستان مردی ست که نیمه شبی برفی آنوقتها که برف یاقوت یاقوت و ستاره ستاره یعنی تمام سطح کوچه های شیب دار به سمت باالا را هی پوشاند ه و نپوشانده بود ، به خانه رسید با بارانی سیاه و برف های نشیسته بر موهایش در جربان این داستان شما می بینید که مردی اوایل شب حدود ساعت هشت و نیم وقتی به خانه بر می گشت و برف ریز ریز و درشت درشت چه میدانم اصلا چه فرقی می کند همینطور برفی و مثل نقطه های ریز زندیگی داشت از آسمان فرومی ریخت درست همان وقتها تصمیم گرفت تا به خانه دوست نه چندان قدیمی نه که اصلا دوست جدیدش برود و بی شک شما در ادامه این داستان مردی را خواهید شناخت که با کیفی بر شانه اش نیهمه شب و برفی ببی که موازنه ی مجهول تاریکی و برف را به هم زده باشد از راه خواهد رسید و تعجب نخواهید کرد که داستان این مرد سرشار از اشکالات و غلط های املای و چاپی باشد چرا که مرد شب را در کنار دوستش با پیمانه های مرتب و در مکرر شرابی سرخ به حدود ساعت دوازده می رساند و بعید نیست که آنشب تعدادی زیادی شعر هم از مولانا خوانده باشد و درباره مضرات مواد مخدر داد سخن داده باشد به احتماال زیاد شما این اشکلات را به او خواهی د بخشید چون مرد انگار بار دو سه ماهه ی بیماری ها و آشفتی گی های خانه اش را جا کذاشته و با بارانی سیاهی که دیدید تمام سربالای چند کیلومتر را سیگار به دست و تلو تلو خوران به خانه بر گشته باشد در اینجای داستان است که برف دانه های سفید و سفید نشسته بر سطح ناهمگون کوچه ساعتها که نه برای دقایقی او را به فکر فرو می برد و برف در برابر چراغ های تیر های برق که نمی داند چرا رنگشان قرمز می شود در نیمه شبهای برفی و تمام کوچه ها آرام و انگار صاحب بی قید و شرط تمام کوچه ها خود اوست ، بر می گردد و سیگار اول را که روشن می کند همام دم البته نه یکی دو پک بعد از دستش می افتد از همین رو تمام بقیه ی راه را در تمام آن مدتی که سیگار بعدی را روشن کرده است و دانه دانه دانه برف سفید او را آرام به سمت بی سمت خانه که نمی دانم جایی می برد با تمام توان در بین دو انگشت اول یعنی اشاره و آن دیگری محکم نگه می دارد تا به خانه برسد یا نرسد سیگار تمام شده را بر خاک نه بر برف سفید ریز بیندازد و تمام
درست در همین جای داستان مرد به خانه می رسد و تمام سلول های تنش از مستی مفرطی یله و رها شده می ماند حالا در پایان داستان مردی را می بیننید پر از غلط های املایی که خیس و برفی و خوشبخت بله درست خوانده ایئد و این لغت غلط املایی نبوده اس، به خانه برگشته است.
باشد نه ؟!
دلهره
تمام بیست و هشت دقیقه ی بعد از ساعت یازده را
صرف کلنجار رفتن با وخامت سرد کلمات می کنم
روزی
قلب خیابانی را
در شهری
مثل دلهره
پیچ خواهم خورد
و همه ی ترانه هایی را که در زندگیم دوست داشته ام
با کلماتی روی کاغذ
برای شما می نویسم
بعد
فکر می کنم
به زبانی که ترانه ها را بنویسد
بی آنکه درکلافه گی اصوات و ابهام آوازها
لغت کم بیاورد
آه
می کشم
دستهای یخ کرده ی مردانه ام را روبه نیمه شب
نماز
نماز صبح را
قبل از فاصله ی چشمانش
با زمستان هفت سال پیش
در اضطراب آخرین
قرض خواب
که دیشب خورده ام
می لرزم
گاهی فکر می کنم
شاعر شدن
وظیفه ی مجهول همان
دقایق و سرگیجه هاست
در تکه های همان آینه ی پریشبی
بعد
لباس چرمی سیاه سنگینم را
می پوشم
که تا صبح
از کوران خوابهایم
قلبم
منجمد
نشود
حالا بلند می گویم
باران
باران
باران
تا از تکثر کلمات مرطوبم
اتاق
شرجی شود
چقدر دلم می خواهد
که
شعر عاشقانه ای بنویسم
صبح می شود
به قسم دوازده ساعت و
دوازده خروس
اتاق خشک
چشمانم خشک تر
روزی
پیچ می خورم
خیابانی را ...
باز هی یاد سیاوش می افتم این شبها و نمی دانم یاد هزار چیز و چیزهای دیگر ...
........................................................................................................................
حالا مردی که از انتهای تمام داستانهای جنايی آغاز ميشود
اثر انگشتانش
زير لباسهای تو جا مانده است
آنجا که معمای اشکال هندسي
پيچيده ميشود
بايد جايی قاتل از خودم شروع مي شد
از رج زدنی بيمعنا
و مشاورهيي که پزشک را جواب ميکند
- او دچار توهم است،
توهمی مسهل
ميگويد
چای آخر را که خورده است
ليوان را بوی سيگار و دندانهای زرد مرد گرفته بود
بايد دوباره بنويسم
ميدانم
به تمام شعرها روزی بر عليه خودم استناد ميشود
اما من بايد بنويسم
از آن روز
روزی که چاقويی تمام کلمات را دريد
زخمی دهن گشود
-لبخندی کودکانه و شيطان بر لبان تو-
خون تو تمام کلمات را گرفت
و کلمات از تو شد
قاتل را شايد در سطرهای بعدی بتوانيد بخوانيد
***
اما من به اين بازجوی سمج گفته بودم
گفته بودم که بايد از مرجانها ميپرسيديم
آنها از راز ديوارهای آهک خبر دارند
از گورهای گروهي
و شاعرانی که هنوز
از شليک دقيق واپسين گلوله مفتخرند
اما من به اين بازجوی سمج گفته بودم
گفته بودم
که ما گول خوردهايم
آنجا که زمان دستکاری ميشود
شاعر از احساس خدايی خود کيف ميکند
گاهی فکر ميکنم شعر
آن لحظهی بزرگ فراموشيست
که ما بيآينه از ياد ميبريم
دستهايمان حتي
به سيب پستترين شاخه نرسيده است
شعر
آن لحظهی بزرگ است
که شاعر از احساس خدايی خود گول ميخورد
اما باشد
دوباره مينويسم
از کجا بايد؟
از انتهای تمام داستانهای جنايي؟
آنجا که خيابان را چشم بسته ميگذرم
بيهراس تصادفی که اتفاق ميافتد
هنوز
هر روز
همه روز
تصادفی بود
ميدانم
اما قاتلی که هميشه آن روز سر قرار ميآيد
همان دختريست
که خطوط تمام دستها را بهم ميريخت
و شبي
سرنوشت مرا
از انحنای کشيدهيی سر داد
که انتهايش را در دورترين اقيانوس گم کرده بود
کنار مرجانها و
آهکها
آنجا که خاطرات شليکهای دقيق
در جمجمههای بيواژه تخم ميگذاشت
باشد اقرار ميکنم
اقرار ميکنم که دوباره گند زدهام
ردپای قاتل در واژههای باران زده گم شد
و شعر
باز به جاهای باريک کشيده است
من بحثی مريض را با ثانيههای مرده آغاز کردهام
و شعر کلافه باز
از مردان هيز و شاعران حسود سر رفت
نبايد اين طور ميشد
بايد جايی کوچه دلقکهايش را جا گذاشته ميپيچيد
سماجت شکلکهای ذغالي
با امتداد ديوارها بيگانه ميشدند
بايد اين معمای پيچيده
جايی در صراحت عريانيی تو حل ميشد
اما ردپای قاتل
دوباره گم شده است
و جيغی که سراسر شب را گرفته است
وزن مريض شعرها را ول نميکند
تعابير را دور ميزند
از ديوارها بالا ميرود
-از واژههای سفت شده-
اما من چای آخر را تنها خوردهام
اين را ميتوانيد از زيرسيگاری بپرسيد
بيشک او ثانيهّهای تنها را شمرده است
يک
دو
سه
شعر هم گفته بودم آن شب
شايد يک
شايد دو
شايد سه
ميدانم
به تمام شعرها روزی بر عليه خودم استناد ميشود
اما من باز نوشتم
من گفته بودم
که دستهای من هيچ وقت به آن سوها نرسيده است
آخر پلی که وارونه ميشود
هيچ وقت به آن سوها نميرسد
باز ميگردد
باز گشتهام به خودم
آنجا که شاعري دوباره شعرهای جويده ميگويد
اقرار ميکنم
ما گول خوردهايم
شما هيچ وقت قاتل را نميخوانيد
اين يک دروغ موزون است
زیرا دختری که سکون دستهای بيفردا را
پر از تلاطم خطهای منحنی ميکرد
روزي
از دستهای خط خطم
زيباترين شعرها را گرفته است
دختري که از ابتدای تمام داستانهای جنايی آغاز ميشود
من چای آخر را تنها خوردهام
با بوی سيگار و
دندانهای زرد .
...
یک شعر دیگر که هیچ
( به خودت )
نفس که می کشی
گره خورده ای در سرخ ِ صبح و روشن ِ خواب
هنوز به درختان پارکی دور در خواب
راه می روی
و قیر سختی زیر پاهایت
تر می شود
تو نیستی و در گورستانی دورتر
یک شب ترس و بی سپیده را با مردگان همبسترِ خواب
خواب
خواب می شوی
در ترشحات لزج متعفن سینه های فاحشه ای
به روسپیخانه ای نزدیک
گره می شوی و در لرزش شرم آور زمستانی اینچنین
تا صبح راه می روی
بیرون
برف می بارد و تو هی حرکت آرام ابرویش را تا ماه سُر می خوری
بیست و سه هزار کیلومتر آنطرف تر
در ارتعاش متعفن دستان مردی
به خواب می رود و
سیزده بار
زن تر شده است امشب
چشمت در قهوخانه ای یا نمی دانی
چیزی شبیه صبح چهارشنبه
همه ی بیکرانی چشمان عاشق دختری را
میان دستان همان پیرمرد قهوچی
استفراغ می کند
و ادامه ی موزون اندامش را با دستهایت (همانهایی که هیچ )
در سطل آشغال اتاقت مچاله می کند
حالا با افتخار مدرک دکتری معماری صادره از دانشگاهی در پاریس را
به دیوار اتاقت
میخ می کنی
تا خود صبح به پنجره درس پرده می دهی
و صبح
عکس نیمه عریان زنی سرخ پوش
به دنباله ی ناخن هایت سنجاق می شود
بعدها
برایت تجویز می کنند یک پاکت مرگ موش بعد از هر شب بیداری و شعر
و تو درمان می شوی
به یمن فراموشی
باشد که باشد !
صبح زود هنوز که آفتاب نزده هیچ صدای اذون هم تازه چند دقیقه ای بیشتر نیست که تموم شده بیرون دو هزار تا پرنده ی عجیب غریب با هم داشتند می خوندند چه اوضاعی بود و از درو دیوار وپنجره و آسمون صدا می اومد اومدم توی اتاق به هم ریخته خودم مونیتور های کز کرده و رول های کاغذ و روکش های یو وی دار و اسکنر و پیرینتر ها همه مثل آدم دستشون رو زده بودند زیر چونه و خوابیده بودند هنوز کتف سمت راستم که دقیقا نه استخون سر شونه ی راستم درد می کرد از جریان پریروز... یاد سیاوش افتادم و نمی دونم یاد خیلی چیزای دیگه چیزایی مثل این :
شعری که هيچ...
«به دختری که زود زن بود و دیر دختر شد»
بستر بی تو که خيس ميشود
گریه کرده است
در خواب آمدهام
در خواب آمدن
یعنی نیامدن تو
یعنی نبودن انحنای کشیدهات
به یاد میآوری؟
در میان رانهای تو
مردی منتشر میشد
که کلاهش را
از ابرهای آسمان دانشکده
حتی
بالاتر میگرفت
به یاد میآوری آن مرد را؟
(گاهی سوال می کنم از خود)
در کدام آینه زیبا میشود هر روز؟
در کدام کافه
مینشاند دود سیگارش را
در چشمان خیرهی مردی
-دستانش در آستانهی ویرانی-؟
این روزها
تختی هم که به دیوار چسبیده است
حسادت من میشود
نگاه کن
حتی دیوار تنها نیست
مضحک است
میدانم
اما چه باید کرد
با این همه حماقت که در من است
صداقت و عشق
و احمقترین کلام
بر جای ماندن است
شانهکردن موهای پیرمرد مچالهای را ماند
با گردن چروک و
خطی از حماقت بر شلوار اتو کشیدهاش
این همه تصویر
برای اینکه بگویی تنهایی
بس است؟
تنهایی بس است
تنهایی بس است
اما این هذیان دستهای من
که میچکد این سان از چشمهای تو
تا کجای جهان را خیس میکند؟
این گریهها
بر گور مردهای
که خاطرهی آخرین استخوانش را
حتی
از یاد برده است
این طور که من زرد مینویسم
پاییز هم از چشمهای تو شرمش میشود
اما دستت که به شعر میرود
دست خودت نیست
تنهاییست که درتو راه میرود
با همان عینک و کلاه همیشهاش
بی رحم است تنهایی
بی رحم است
باید بنویسم
تا سر نرود از اتاق
بچکد بر تیک تاک و
سوراخ کند مغز خمیدهام
چشمانت بسته
به تنهایی نگاه کن و
خطی دوباره بکش
تمامش را
دوباره کلام کلافهای ست
پر از نیامدنها
پر از ثانیههای عقیم
و شاعرانی که مچاله میشوند
در دهان مکندهی سطل اتاقشان
اما ناخودآگاه من
از عبور قدمهای تو در خود
آگاه است
پس خواب میبینم
چرا که او
روزی دوباره
آراستهترین لباسهایش را انتخاب میکند
میبینی؟
من هنوز هم به چهارشنبه فکر میکنم
به شاعر زاده شدن
و وزیدن در دقایق موهای تو
و آن نگاه
که میگوید
دوست میدارم شعر جدیدت را
افسوس
چه محالهای بزرگی
در پشت شعر
در انتظار ورودند
***
میدانم
پنجرهی اتاق من به غرب باز میشود
و خانهی تو شرقی بود
پس نماز باطل است
***
چوگان میشوم
خود را پرتاب میکنم
به دورترین لحظههای گود
به ترانه ایکه نیمه راه مرده است
به شعری که نمیآید
و شاعری که تفش میکند
زیر پای مردمان خیابان روسپیان
تو نمیدانی
نمیدانی شعر سرودن چه دردی دارد
شبی که کنار خودش بالا می آورد
و ثانیهای که جیغ میشود در سرم
تو نمیدانی
نمیدانی شعر سرودن چه دردی دارد
***
مردمان اینجا
کثافتهای سگهایشان را
با دست جمع میکنند
چه شوخی تلخی
***
باید در شعرت راه بروی
و خودت را خط بزنی
نمی خواهند بشنوند
به شنیدن نمیآید این گریهها
به شنیدن نیامدهای تو
به سرودن نیامدهام من
تو نمیدانی
نمیدانی سروده نشدن
چه دردی دارد
جان کندن میان این همه
و واژه ای که جانکشان میکشاند
خود را از من تا کاغذ
انگشتی اگر به حلق واژه میرسید
شعری استفراغ میکردم
بلند تر از قهقهی
این ثانیههای غول
نمیشود
شدن نمیآید و
مرگ معطل است
معطل میان این همه بی تو
ایستاده در آن همه با تو
و دوباره روز
دوباره...
فندکت سیگارت را میبوسد
سیگارت لبت را
و لبت در هیچ
هیچ
بی هیچ این گونه دویدن میان این همه
شاید این گونه است
این گونه باشد
لحظههای بزرگ
که ماریا رقصیده بود
در دهانهی آتشفشان ولادیمیر
و آیدا
خرامیده بود در مغزش
اما در هوای نبودن
هیچ چیزی برای تنفس نیست
پیچ رادیو راهم که باز میکنی
دروغ قهقه میزند
***
در خیابان
مغازهای تازه
بانوان آراسته میخواهد
آراسته ترین بانوان
نمیروی؟
***
به یاد ندارم خروس مغزم را
این اندازه بیوقت
بیمحل
که من امروز به نوشتن بر خاستهام
باید دوید
باید دوید
هوای نوشتن
پر از دوبارههای محال است
شلوغ از کافههای خلوت ظهر
و دندانهای زرد قهوه چی
که میخندد و میپرسد:
آقا هنوز منتظری؟
***
بر میگردم
و به یاد میآورم آن روز را
در نگاهم قاطعیت چهار پایه بود
و خشونت رقصان طنابش در باد
تو میرفتی
سوار بر اعداد
لبخندت بر لب
(که طفره میرود از سروده شدن
حالا
لبخند)
گفتی قرار همین بود
من شاعرم
شور نوشته به کاغذ
باید بیایم از جنون و
بریزم بر این کفن
نوشتن قرار نمیشناسد
بی قرارم امروز
بی قرار نوشتن
***
خطوط را برگرد و نگاه کن
چه قدر مخاطب گیج امروز
به جستجوی لبخند های همیشه
شعر مرا پرسه میزنند
***
دیدی؟
نگفتهام
نمیگویم
حالا واژه های بد جنس میخندند
و تو ...
تبعیدم می کنی ؟
تمام قد آمادهام
اما کجا؟
کدام روسپی خانه؟
اندام کدام فاحشه تبعيدگاه من است امروز؟
منی که لطافت رانهایش را
به دستهایم سنجاق کردهام
مگر از این کلام ممنوع
تا عریان سینههای تو
چقدر چشم دریده فاصله است؟
فرقی نمیکند
چمدانم را بستهام حالا
با تنهایی اتو کشیده
و دلتنگی روزنامه پیچ
در جعبه
دلتنگیم شکستنیست آخر
ترک که بر دارد
آسمان تو را غبار خواهد گرفت
با هزار قطرهی سیال
کمانی
که آفتابش دیگر
رنگین نمیکند
از هفت رنگ
عاری
از هفت دولت
تنها
اما من هنوز هم به آن دوباره فکر میکنم
به آن هرگز
پس ریشم را میتراشم
شاید هنوز
در کافه های خلوت ظهر
شهریورها فنجان های قهوه
در انتظار حادثه باشند
هوا شناسی گفته است
که روزی باد میآید
رادیو دروغ میگوید
ساعت دروغ میگوید
و این لبخند
که میخندد و طفره میرود از سروده شدن
هنوز
***
همیشه همین بود
در شهریور آمده بود
و در چهارشنبه رفت
چهارشنبه ابری شد
***
حالا شریان رگهایم
شتاب میدهد خستگی را
به ایستادن ضربان
سیگار پشت سیگار
اما نمیایستد از ضربان
خسته میشود
از پنجره به پایین نگاه
سنگ فرشها دعوت میکنند مغزت را
به جشن جاودانهی لختههای خون
پرواز کن
پس زدن
یعنی فردا تلفن که زنگ نمیزند
ساعت صدای همیشه و
قل قل قهوه جوش
اما من امروز
شعری تازه خواهم گفت
با همه دردش
فرقی نمیکند اگر ننشیند پای این جنازه به خواندن
شما هر بار که تکرار میکنید مرا
در جنون این خطوط
او مینشیند آنجا که خداوندگار میخواهد
آنجا که من میخواهم
پای این شعر
و خواهد گفت
با لبخندی
شعر جدیدم را
که چقدر دوست میدارد
باشد که باشد