تبليغاتX
من و درناها و پنجشنبه هایم

من و درناها و پنجشنبه هایم

به آنی به لبخندی به آفتابی

 

 

مرگ و مسافر

 

 

مرد مسافر هنوز باورداشت که آنسوی سیاهی شب آبادی با چینه های کاهگل و آغل های پر گوسفندش چشم به راه مسافری که اوست باشد یا حتی بسیار وقتها در همان شب تلخی که در درگیری آسمان و ستاره ها وبیابان سکوت رج رج تا مغزاستخوانش آرام گرفته بود همان شب بسیارازوقتهای همان شب فکرکرده بود صبح که بشود آبادی زیر مهربانی سخاوتمندانه ی دامنه ی کوهی که بی شک بیابان رابه آسمان نردبان شده، نشسته است و دارد به اوبه خود او که اینهمه نیمه شب ها را یا لااقل همین نیمه شب را آمده است،نگاه می کند بعد آشفته و پریشان ازخواب پریده بود وازصدایی که نمیدانست ازبرخورد پرده ی اتاقش با شیشه ی پنجره است یا پچ پچ موهوم ارواح یا نفس نفس های بی نظم اشیا،ترسیده بود هی ترسیده بود و صبح هم تمام راه خانه تا نمی دانست کجا راهیچ که نگفته و نشینده بود و سرما میخ و تیز تاهرجای کله ی سختش فرورفته بود. فرداشب صدوبیست نه  قرص خواب پنج میلی گرمی را در دو لیوان و نصف آب ولرم حل کرد و نوشید، تصمیم گرفته بود تا پشت دیوارهای آبادی هم که شده برود...

صبح مرد مسافردراتاقش نبود همسایه یی سالها بعد برای نوه اش به اشتباه  تعریف کرد که او به سفر دوری رفته است. می دانستم اینطور نبوده است اما چیزی که هیچوقت نفهمیدم این بود که دیوارآبادی رادیده است پیش ازمرگش یا نه .

 

 

+ نوشته شده در  85/10/21ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

 

اسم بازی که می آید،آنهم بازی زمستانی، حس خوبی به من دست می دهد انگارزمستان است و یک کرسی داغ و خانه ی بی بی و دیوارهای کاهگلی وسینی مسی روی کرسی،راستی چقدرتلخ ازما گرفته اند ساده بودن هایمان را، شایدهم یک شب، یکبار،یک وقتی اصلا یک شب یلدایی کنارهم جمع شدیم و بازی زمستانی مان را از سر گرفتیم.

دوست خوبم  لطف کردند و مرا به این بازی دعوت کردند، اگرچه با تاخیر این امکان پیش آمدکه بنویسم اما ازشرکت دراین بازی هم... حس خوبی دارم.

1- علت اینکه من زبان ژاپنی رابه عنوان رشته ی دانشگاهی انتخاب کردم نه علاقه ی وافربه ادبیات خاوردوربود و نه شوربی دریغ خواندن هایکو به زبان ژاپنی! دلیلیش این بود که من دررشته معماری هیچ دانشگاه دولتی پذیرفته نشدم و پدرم هم نمی توانست مخارج تحصیل دردانشگاه آزاداسلامی هیچ واحد هیچ شهرودهات وقصبه ای رابپردازد من هم لج کردم با خودم و این رشته را برای دهن کجی به ساختمان عالی قاپوانتخاب کردم والحّق هم خوب ازروبردمش!

 

2-  با اینکه همیشه خود را متولد آبادان معرفی می کنم وشناسنامه ام صادرازآبادان است، پدرومادرم اصفهانی اند(البته دهاتی درهفتاد کیلومتری اصفهان) و بیشتراصفهانی ام تا هرچیزدیگرازاین بابت متاسفم وتمام سعی خود را می کنم که دیگرتکرارنشود.

 

3- دردوران مدرسه بدترین کلاس برایم کلاس ورزش بود و کلاس اول دبستان که بودم همکلاسی کناردستی ام، م.شاهمندی،همیشه پولهایم را می گرفت و من می ترسیدم به خانم منجمی معلم کلاس اولم بگویم(همکلاسی ام بعدها که بیست و دوساله شد به علت حمل ده کیلو هرویین به اعدام محکوم شد! باز هم ببخشید تقصیرمن نبود بخدا)

 

4- چندین باز درسن هفت، هشت وده سالگی به همراه پسردایی ام،عباس، سیگار وینیستون فیلترازیخچال پسرخاله ی مادرم بلندکردیم(بخوانید دزدیدیم) وکشیدیم.

 

5- چندبارعاشق شده ام وبازهم ممکن است،با اینکه دارم سی ساله

می شوم،مرتکب اینکار بشوم حتی اگر مثل دفعه ی اول،دریازده سالگی، معشوقم  مارال شخصیت داستان کلیدرباشد!!

 

دعوت کردن دوستان به این بازی جسارت می خواهد اما امشب به خود جسارت می دهم وازبین دوستان صاحب وبلاگ  :

 

آقای نیما غفاری 

  

آقای قدرت راستی ( با عرض معذرت)

 

خانم لیترا ( بیتا) 

 

خانم تارا ابدالی

 

آقای علی عبداللهی 

 

 

را به این بازی دعوت می کنم، تا که شبی، وقتی، زمستانی، یلدایی حتی دورهم باشیم به بازی لبخند وخاطره وسادگی

 

باشد که باشد

 

علی سعادت

دهم دی ماه هزاروسیصدوهشتادوپنج خورشیدی

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  85/10/11ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

 

 

 

تا قصه هایش را به یاد بیاورد

تا آنوقت حتی نخواست 

                               شعری بخواند برایم

آوازی 

چیزی

*

سکوت کشیده ای که

در هوای چشمان توست

شبیه پرنده ایست که ازآسمان نیشابور آمده باشد

بعد از

عبور مغول

در عصر پاییز

*

ازآغوش تو تا پیاده رو

چقدر طول کشید

پاهایم به نفس نفس افتاده اند

 


این شعر یکی از ترانه های گروه " آبا " می باشد حتما آن را بشنوید که ...خیلی خوب می خوانندش !

 

 

 

I don't wanna talk about things we've gone through
Though it's hurting me, now it's history
I've played all my cards and that's what you've done too
Nothing more to say, no more ace to play

 


The winner takes it all
The loser standing small
Beside the victory
That's her destiny


I was in your arms, thinking I belonged there
I figured it made sense, building me a fence
Building me a home, thinking I'd be strong there
But I was a fool, playing by the rules


The gods may throw a dice
Their minds as cold as ice
And someone way down here
Loses someone dear


The winner takes it all
The loser has to fall
It's simple and it's plain
Why should I complain


But tell me does she kiss, like I used to kiss you
Does it feel the same, when she calls your name
Somewhere deep inside, you must know I miss you
But what can I say, rules must be obeyed

 

 


The judges will decide, the likes of me abide
Spectators of the show, always staying low

 


The game is on again
A lover or a friend
A big thing or a small
The winner takes it all

 


I dont wanna talk, if it makes you feel sad
And I understand, you've come to shake my hand
I apologize, if it makes you feel bad
Seeing me so tense, no self confidence


The winner takes it all
The winner takes it all

 

از اونچه دچارشیم نمی خوام حرف بزنم

اگرچه تلخ و غمگینم،دیگه گذشته

من همه ی ورقهامو رو کردم وتو هم جز این چاره ای نداری

نه حرفی مونده برای گفتن، نه حتی یه ورق آس دیگه که رو کنیم

 

همه چیز مال برنده است

بازنده یه کم می مونه کنار میز

بغل دست پیروزی و بعد میره

این سرنوشت شِه

 

توی آغوشت بودم وخودم رو مال ِدستهای تو می دونستم

با احساساتم  پرچینی  ساخته بودم اونجا

یه خونه، که توش احساس کسی بودن کنم

چه ساده بودم اما، بازیچه ی تقدیر

 

انگاری که خدایان قرعه انداختند

و تو سرشون صخره های یخ زده بود

یکی رو فرستادن پایین

تا مهربونی رو گم کنم

 

همه چیز مال برنده است

بازنده راهی جززمین خوردن نداشت که  

زیاد سخت نیست

سخت نیست که بفهمی اینهمه گریه هام برای چیه

 

فقط به من بگوآونطوری که می بوسیدمت تو رو می بوسه

یا وقتی صدات می زنه همون طوری که من صدات می زدم اسم تو را می بره

جایی ته ته دلت باید بدونی که دلم برات تنگ شده

اما چی می تونم بگم ، چاره ای جزقبول کردن ِتقدیر هم هست مگه

 

داورا تصمیم گرفتند، برای کسانی مثل من، تا وفادار بمونیم

چون تماشاچی های این بازی، همیشه اون پایین صحنه ایستاده اند و نگاه می کنن

 

یه بازی دیگه هم راه افتاده  

یه دوست یا یه عاشق

یه جریان بزرگ یا کوچیک

همه چیز مال برنده است

 

نمی خواستم  حرفی بزنم که غمگینت کنه

و خوب می دونم تو راهی نداری جزاینکه با من دست بدی و بری

متاسفم اگه ناراحت شدی

این دیدار کوتاه را به پای خود خواهی من نگذار

 

همه چیز مال برنده است

همه چیز مال برنده است

 

 

...


 نهان مکن

یه  کاست و سی دی جدید اومده از آقای علیرضا عصار به اسم "نهان مکن"  و آقای شهرداد روحانی خیلی عالیه ...

خداییش اورجینالش رو بخرید توی سی دی اورجینالش یه آلبوم عکس دار هم هست

به خدا پول نگرفتم برای تبلیغ فقط خوب بود مثل همیشه ی کارهای آقای عصار !

 

 

+ نوشته شده در  85/10/08ساعت   توسط علیرضا سعادت   |