تبليغاتX
من و درناها و پنجشنبه هایم

من و درناها و پنجشنبه هایم

به آنی به لبخندی به آفتابی

سعدی علیه الرحمه فرمود :

 

قناعت می کنم با درد چون درمان نمی یابم

تحمل می کنم با زخم چون مرهم نمی بینم

 

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

 

دیگر اینکه :

استادم نوشت:

از ما كه گذشت، از تو هم مي‌گذره

 

بعد از اون بود که بچه درویش نوشت :

 

مُرسه‌ما ب‍سك!

 

..................................

 

سپس حافظ فرمود:

 

سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین

تا  منور  گردد  از دیدارت  ایوانم  چو  شمع

 

نمی شه ؟!

 

....................................

 

 

+ نوشته شده در  86/01/30ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

 

.....

 

سه متهم پرونده تجمع معلمان در برابر مجلس ممنوع‌الملاقات اعلام شدند. اين سه تن منتجبی، باقری و فلاحی نام دارند.  آنها روز چهارشنبه گذشته برای بازجويی به دادسرای انقلاب مراجعه كردند كه از همانجا بازداشت و به زندان اوين منتقل شدند.

همچنين شمار ديگری از فعالان حقوق زنان، به دادسرا و دادگاه انقلاب احضار شدند. پروين اردلان، نوشين احمدی، مريم ميرزا، الناز انصاری، نسرين افضلی و زارا امجديان كه پيش از اين در تجمع فعالان زن مقابل دادگاه انقلاب بازداشت شده بودند، به شعبه‌ی ويژه امنيت دادسرای انقلاب احضار شدند.

بهاره هدايت نيز باتهام شرکت درتجمع 22 خرداد ميدان هفتم‌تير به شعبه 6 دادگاه انقلاب احضار شد. همچنين شهلا انتصاری، فريده انتصاری و ناهيد انتصاری نيز به شعبه‌ ويژه امنيت دادسرای انقلاب احضار شدند.

مرضيه مرتاضی لنگرودی نيز به دادسرای انقلاب احضار شد.

 

 

  منبع:جراید

 

اینجا در سرزمین مادری من شما چه می کنید؟

 

......

 

آقای چالنگی و مستقیم را بیشتر و خانم درخشش را یه کم بیشتر از بقیه آنها دوست دارم شما چطور؟

 

!!!

.......

 

چیه !؟ بدتون اومد!؟ حرف حساب تلخه!؟

 

آره که حرف حسابه

 

 

 

+ نوشته شده در  86/01/29ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

 

 

لازم به توضیح می دانم که اگرکسی خودش عاملاً یا عامداً!! باتون به دست یا باتوم به کمر،پیراهن سفید و شلوار سرمه ای به صورتی که پیراهن راروی شلوارانداخته است،با میل گرد یا بی میل گرد(میل گرد یه چیزِآهنی ست که باهاش آرماتور می بندند و برای ساختمان سازی خوب است) شب هجدهم تیر یا روزهای بعد،با لبخندیا فحاشی به جان و مال حق تنفس! گروهی دیگر تعرض کرده باشد اعم ازاینکه درروزنامه وهفته نامه ای به حقوق ملتی برای نفس کشیدن بی حرمتی کرده باشد یا نه وگذشته ازاینکه درپروژه هایی ازقبیل ناکارکردن وزیر ارشاد وقت دست داشته باشد یا نه (که الله اعلم).بنده هزاروپانصد تومن که سهل است هزاروپانصدریال هم نمی دهم بروم فیلمش راببینم حتی اگر"استنلی کوبریک" باشد و "چشمان تمام بسته" هم ساخته باشد،بلاتشبیه!والسلام.

 

 

 

+ نوشته شده در  86/01/21ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

 

 

 

به حدود ناممکن ِشهرحالا،آقایان، به حدود ناممکن شهرسپاه ِخاک راه برچهره اش گرفته، آرام منتظرسپیده بود،تا که چه؟ سخت نیست،تا که به فرمانی سرد به فرمانی که تنوروتنوره که خون وخاکستربرشهرنشیندوتمام برشهر نشیندوفتح داستان دستهایش شود،دوباره ؟ هزارباره یا نمی دانم چند باره ی قصه ی دلاوری اش، سردارِخاموش سردارِآرام،سردارِسردِسکوت برلبانش همیشه و فردا که می دانست فردا که می دانست ازباروی شهرجزکه بلندی ازخاکستر؟جزکه ردیفی ممتد ازشیون بر خیابانهای خاکی اش،شهر،شهرِدلتنگی شهرِترس،شهرِتا صبح هزارساله و یک دقیقه شهرِهیچ بی جنگاوری چندان، که دیوارها رافریادی شوند وآفتاب را امیدی،نه هیچ نمانده بود تا صبح تا یورش سپاه خسته تا فتح دیگری به نام او،سردارخاموش.

 

***

شب اما ازدستان کدام ستاره پایین نیامده بود که دخترنمی دانم کدام آسیابان یا هرچه که از یاد رفته است،آرام چون خیمه ی خاموش سردار،آرام چون نیزه ی ترسان خیمه اش،سردار سخت،سردارعبوس را لبخندی آورده بود دخترنمی دانم کدام آسیابان یا هرچه که ازیاد برده است،تاریخ،ازدیوارگذشته بود یا در؟ ازکجا گذشته بودهیچ کس نمی دانست،اما نگهبانان شب نگهبان دیواروچشم به راه خورشید،اورادیده بود،این را بعدهاگفتند وقتی سردارعبوس جنگ ودیواروشهررا بی که آتش،بی که غریو جنگی نو،گفتم جنگی نو؟ نه سرداررفته بود پیش ازآمدن آفتاب به جنگ؟انگارکه به نگاهی فروخته بود همه را همه ی آنچه از هزارباره ی جنگهایش و شهرهای درشمارفتحش سوخته همه راهمه ،دیوارهای شهروشیون فردای خیابانهایش رابه نگاهی ؟ آری به نگاهی فروخته بود ورفته بود.

 

***

 

صبح برکلاهخود خواب آلودش انتظار هیچ جنگ دیگری نبود و نگهبانان شب بعضی دیده بودند و بعضی خواب و نیمه شب، خواب خستگی به یادمی آوردند ادامه ی سپید دامن دختری را،دخترنمی دانم کدام آسیابان یا هرچه،بر عبورِوهم آلود درگاه خیمه ی سردار.

 

***

 

فردا اما فردا دختر بر بلندِ ماهورپشت دیوارشهرچه می دانست ازشاهزاده ای که سواربرهیچ اسب سپبید از هرکدام بی راهِ بیابان نیامده بود ؟

فردا اما فردا دخترچیزهای زیادی می دانست ازدستان به سکوت نشسته ی سردار،شاهزاده ی خوابهای آبی اش شاهزاده ی همه دستانش به خون وفتح، سرخ

فردا اما شاهزاده ی خوابهای آبی ِ دختر، سردارفتح های پرشیون هزارباره بود و دخترسرد، عبوس، سخت وآرام.

***

فردا اما سردار ، که می دانست کجا ، که می دانست کدام سمت ِکدام راه ِکدام شب ، سرگردان،دیوانه،تلخ همچون قماربازی که نه همچون سرداری فاتح هزارشهرِهزارجنگ که همه ی خوشبختی را در چشمان تا همیشه ی دختری یافته بود ازحریرو شکوفه،سردار اما فردا مجنون دشتها و شهرها و راه های هزارباره بود.

 

***

روزهای بعد روزهایی به ادامه ی یک همیشه ی دمادم،سپاهِ خسته ، به فرماندهی دختر،سرگردان و خاک آلود به راه ها و شهرها و دشتها،چون باد چون ادامه ی لباسِ حریرفرمانده ی تازه اش، لیلی ِ هزارباره بود.

 

 

 

هفدهم فروردین ماه هشتاد و شش

 

 

 

+ نوشته شده در  86/01/17ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

 

 

آنقدر خوابم می آید که می توانم یکسره همه ی شاهزاده خانم های زمین را خواب ببینم !

 

 

+ نوشته شده در  86/01/16ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

 

 

عاقبت روی مرا به روی خودت باز می کنی!

 

 

 

+ نوشته شده در  86/01/16ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

 

 

خوشه های زرد و سیاه انگور

غریو وحشی آهن

حرفی بزن آقا، من مهمان شمایم

 

 

درخت انگور تنه پیچ پیچ و رشته رشته ای دارد و مزرعه تا چشم کار میکرد پر از خیمه خیمه درخت انگور سفید و سیاه بود. صدای موتور چاه تا دوردستهای دشت میرفت و آب زلال با ته مزه ی روغن ، سفید وکف کرده از دهانه ترسناک لوله بیرون میریخت تا حوض جلوی موتورخانه از آب پر شود و به  قل قل  آب سرگردان در حوض جلبک های گیج تکان بخورندو دشت سخت آرام بود و ظهر شده بود و از دور آنجا که جاده خاکی تمام میشد و جاده اسفالت راه می افتاد تا ده ، موتور محمود سرازیرمی شد  به سمت چاه و صدای موتور چاه به گوش میرسید. 

محمود پوستش آفتاب سوخته و دستهایش ترک خورده و سخت و دستهایش ترک خورده و تیره از راه میرسید همیشه  اینجور وقتها که می آمد مزرعه آرام نشسته بود و به صدای موتور چاه گوش میداد ومن هیچوقت صدای موتور چاه را دوست نداشتم گفته بودم؟

خوشه های انگور آویزان و  زرد ، آویزان  و سیاه  آرام آرام به خواب ظهر میرفتند  من آمدم داخل اتاق و اتاق پر از موسیقی بود  ظهر موسیقی گوش نمیدهم نگفته بودم ؟

کلافه و سر در گم شده بود  چون از یک ساعت پیش موتور از کار افتاده بود و آب درون حوض آرام گرفته بود و درختان انگور آن دورترها هنوز تشنه بودندو ظهر تابستان ظهر تابستان بود  و من ظهر های تابستان را دوست ندارم این را میدانستی ؟

هر وقت موتور چاه خراب میشد محمود خودش آن را تعمیر میکرد و من خیلی دوست داشتم داخل حوض بزرگ آب تنی کنم و خواهر های محمود می نشستند کنار حوض و آنروزها من هفت ساله بودم .

دستهایش سیاه از روغن موتور چاه  میشدو از اتاقک آجری موتورخانه که می آمد میخندید لبهایش و چشمهایش را آفتاب میزد و دخترها دست تکان میدادند و من آب تنی میکردم و آنروزها من هفت ساله بودم این را یکبار گفتم نه ؟

بعد انگور می آورد زرد و شیرین و گاهی هم  نان تازه و پنیر می آورد و ما میخوردیم ... فکر کنم سی و هفت هشت ساله بود آنروز ظهر که من آمدم داخل اتاق وموسیقی راقطع کردم و باز ظهر تابستان بود و اینبار هم موتور چاه خراب شده بود و محمود گرد سفید ی بر موهایش نشسته و نفسهایش خسته از احساس میانسالی با دستهایی سخت و صورتی آفتاب سوخته از دور آمده بود و آب حوض آرام گرفته بود و من فکر کردم چقدر زود اینهمه سال گذشت و من چقدر دورشدم  از هفت سالگی و آبتنی کردن و مزرعه انگور ، اینبار مشکل موتور چاه جدی بود و من در اتاق تنها بودم و خواستم بخوابم ، اتاق من تاریک بود چون پنجره ای رو به آسمان نداشت و از مزرعه صد سال دور بود کاش نبود کاش نزدیکتر بودم به تو محمود کاش صدایت را میشنیدم کاش تابستان نبود و درختان انگور تشنه نبودند... و درختان انگور تشنه بودند و موتور چاه وهم انگیز و زشت آماده و در کمین دستهایش و دست بردی محمود که کلید روشن شدن موتور را بزنی و دستهایت سخت و ترک خورده بود و گرد سفیدی از حوالی چهل سالگی بر موهایت و من داخل اتاقم که دور بود و تاریک  از این دنده به آن دنده میشدم و خوابم نمی رفت و دیگر ظهر نبود و از ظهر چند قدم گذشته بود و تنها تو بودی و مزرعه آرام و جلبکهای ساکن ، من دیگر هفت ساله نبودم و آب تنی نمیکردم و خواهرهایت در خانه هاشان  به خواب ظهر رفته بودند ،محمود، و دست بردی تا کلید روشن شدن موتور را بزنی و چرا اینبار بعد از ده ها بار که خواستی موتور را روشن کنی و نشد، موتور غریو کشان و پر هیاهو روشن شد؟  آستین پیراهن تو را کدام تسمه سیاه با خود به درون کشید و دستت ، محمود دستت در بین کدام تسمه و آهن جویده شدو خون گرمت بر آهن  چربی گرفته سیاه پاشید ؟

موتور چاه آرام گرفت و دست محمود تا کتف جویده شد  و او از در موتور خانه بیرون دوید و دست نداشت و خون تازه فواره میزد ، چشمهایت را آفتاب زد و سرت گیج رفت و خاک داغ مزه خون را میچشید که هیچ کس نبود و هیچ کس از راه نرسید و انگورها تشنه بودند و من از جایم بلند شدم لباسهایم را پوشیدم و در کوچه راه  افتادم. دیگر عصر شده بود وقتی برادرهایت رسیدند، محمود تو مرده بودی تو مرده بودی و من ظهر وعصر های تابستان را دوست ندارم گفتم که چند بار گفتم و تو دست کشیدی بر سرم و گفتی : برای آبتنی خوب است و خندیده بودی آنروز هم خندیده بودی و بر لبانت خنده بود و بر چشمانت مرگ ... و انگورها و درختان پیچ پیچشان سکوت کردند بعد از تو و مزرعه دیگر مزرعه نشد و درختان به احترامت صد سال انگور ندادند و من حالا بیست و شش سالگی را پشت سر گذاشته ام و مثل تو سیگار میکشم و دلم میخواست امشب در خانه روستایی تو برنج و کباب بره بخورم و تو نگاهم کنی و لبخند بزنی و برادرهای کوچکترت به احترام جلوی پایت بلند شوند و سیگار بکشی دلم میخواهد باز به همه بگویی که من مهمان هستم و باید  همه مواظب من باشند و همه بخندند و من اینطور اشک در چشمانم ننشسته باشد  و تو نباشی ... من اینطور هوای مزرعه به سرم نباشد و درختان، داغدار و آرام  نباشند.

 چیزی بگو مرد روستایی ی  آفتاب سوخته، گفته بودم سکوت را دوست ندارم نگفته بودم ؟ یادت رفته من مهمانم و باید مراقب من باشید ؟ حرفی بزن  دارد تابستان می آید باز ....

 

 

 باشد که باشد

 

اسفند هشتاد و دو

 

 

 

+ نوشته شده در  86/01/12ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

 

سرشب يعني وقتي ساعت نه  است 

 

 

 

يعني لرزش دستهاش كه چايي داغ ريخت روي لباسش و انگار باز صبح شنبه بود و به كلاس ساعت نه صبح نرسيده باشد نه انگار كه ده سال شايد هم بيشتر گذشته و از بناگوش تا فرق سر موهاي سفيد روييده اند و جواني اش دود شده است  و زير لب مي گويد گور پدرش كه گذشت به درك و تابستان تازه شروع شده بود و اينهمه به دنبال حرف سين نمي گشت تا بنويسد تابستان  كه لغات در حركت بودند از ذهنش به دستانش به كاغذ و حتي به كف اتاق و به همه خانه و همه ي كوچه هايي كه ميرفتند تا به خيابان برسند و به پارك تابستان زده ي شلوغ و انشب هم كه فيلم اروپا را نمايش دادند او بود كنارش نشسته بود و چند نفري فقط مانده بودند و يك دو سه … در قلب هيچ كجاي زندگي ايستاده است و استينش  را بالا بزند و مرد باشد تا بار زندگي هايي را به دوش كشيده باشد كه از آن او  نبود از اين بود كه زنگ تفريح و حياط مدرسه اي را به ياد بياورد و و دقايق سوزن سوزن شوند وفرو بروند در ران پاي راستتش تا هوس كند اندام دختري را همينطور كه از پله هاي طولاني پايين ميايد نگاه كند و پله ها هيچوقت تمام نشوند و به خودش لعنت بفرستد و سرش را بكوبد به دسته ي صندلي فلزي كنار حياط و خون و سرما دلمه ببندد بر چشمانش و هيچ چيز نباشد جز قرمزي سنگين روزها كه بوي لاشه ي مرده سگي را مي داد حالا سگي را كشته بود و صداي متلاشي شدن جمجمه ي سگ زير چرخهاي ماشين به گوش رسيد و باز سوزن سوزن فرو رفت تا نزديك استخوان پاي راستش و باز همان دختر خوش اندام و هوس انگيز از پله هايي كه هيچوقت تمام نميشد پايين مي امد و از آشپزخانه صداي عصبي به هم خوردن ظرفها به گوش برسد و از لاي پنجره باد سرد بوزد تا مغز استخوانش تا خانه تا آشپزخانه تا قبض آب و برق و تلفن و قسط ماشين و نان و لباس و كثافت و زندگي و مرگ و باز بشمارد يك دو سه ... او  در دل نكبت است  يعني در دل تحمل و دوام آوردن براي دم بعدي بازدم بعدي دم بعدي بازدم بعدي و همين وپله ها همينطور تا ابد به سمت زمين ادامه پيدا كرده اند بي كه حركت هوس انگيز سينه هاي دختري لباس آبي پوشيده با طره گره خورده ي موهايش بر پيشاني هيچوقت به زمين برسد... تا ثابت كند كه مرد است و پاي تمام حرفهاي مردانگيش كه بوي خون ميدهد بايستد و وقتي  ميخواهد در آستانه ي ميانسالي چند ثانيه چشمانش را ببنددانگار كه دارد زنا ميكند با تازه عروسي زمين  با خشم نگاهش ميكند كه به جاي اين زناكاري آلوده   به زندگي محتمل بي رنگش برسد چون مرداست  و ممكن است مردانگيش زير علامت سوال و لجن جوي  كنار  خيابان  مدفون شود و باز نگذارد كسي بفهمد كه كارد  از گوش تا گوش همه چيزش را بريده و تند تند پاي راستش را تكان بدهد تا سوزش فرو رفتن  سوزنهاي ميانسالي ي  مغزش را در چشمها و دستانش در سرو دستانش در ران پا و دستانش حس نكند و سيگار بعدي يعني كه يك نفس ديگر بكشد و به ياد بياورد براي زنده ماندن و به ياد آوردن اينكه چه سرد از ياد رفته بر تخته ي مرمر مرده شورخانه ي روزها  بايد نفس بكشد  هي نفس بكشد و دستور بدهد به خودش كه پير باشد و تن بدهد به همين صداي عصبي آشپزخانه و حمام و لباسشويي و زندگي زندگي زندگي بي كه دانسته باشد حالا او كجاست او كه از همان دوران نوجواني كنارش نشسته بود و يك دو سه ... تو در قلب هيچ كجا  از توابع  كويري   زندگي هستي.

..... يك نفس عميق و احمقانه و باز بلند شود  براي يك روزديگر همه اش همين بود كه خيابانها و آشفتگي ها كه خيابانها و باد سردي كه سر انگشتانش  را ميسوزاند يك لحظه شود و مثل برق بگذرد از جلوي چشمش و تمام... تا بترسد سرش را برگرداند وبه پله هاي  ممتدي كه او از آنها  پايين مي ايد نگاه كند  و در اتاق را محكم ببندو از خانه و خيابان و شهر فرار كند و برود تا جاده جاده كه باز تكرارش ميكند در گسسته گي خطهاي سفيدش به سمت آشپزخانه به سمت لاي پنجره ي اتاق و سوز سرد زمستاني كه در چشمانش نشسته است.

 

اسفند هشتاد و سه

 

باشد که باشد

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/01/12ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

 

یه هفت ِ تیر دیگه...

 اگه می شد

هی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/01/10ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

 

 

خبری کوتاه

 از گوشه کنار دنیا بگو

خبری مصور

از اتفاقات تازه ی چشمانت

 

 

+ نوشته شده در  86/01/07ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

 

 

تا میگی سلام ...

دست من نیست که !!

 

سال سال نو

عید همین عید

مبارک باشه

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/01/01ساعت   توسط علیرضا سعادت   |