خوشه های زرد و سیاه انگور
غریو وحشی آهن
حرفی بزن آقا، من مهمان شمایم
درخت انگور تنه پیچ پیچ و رشته رشته ای دارد و مزرعه تا چشم کار میکرد پر از خیمه خیمه درخت انگور سفید و سیاه بود. صدای موتور چاه تا دوردستهای دشت میرفت و آب زلال با ته مزه ی روغن ، سفید وکف کرده از دهانه ترسناک لوله بیرون میریخت تا حوض جلوی موتورخانه از آب پر شود و به قل قل آب سرگردان در حوض جلبک های گیج تکان بخورندو دشت سخت آرام بود و ظهر شده بود و از دور آنجا که جاده خاکی تمام میشد و جاده اسفالت راه می افتاد تا ده ، موتور محمود سرازیرمی شد به سمت چاه و صدای موتور چاه به گوش میرسید.
محمود پوستش آفتاب سوخته و دستهایش ترک خورده و سخت و دستهایش ترک خورده و تیره از راه میرسید همیشه اینجور وقتها که می آمد مزرعه آرام نشسته بود و به صدای موتور چاه گوش میداد ومن هیچوقت صدای موتور چاه را دوست نداشتم گفته بودم؟
خوشه های انگور آویزان و زرد ، آویزان و سیاه آرام آرام به خواب ظهر میرفتند من آمدم داخل اتاق و اتاق پر از موسیقی بود ظهر موسیقی گوش نمیدهم نگفته بودم ؟
کلافه و سر در گم شده بود چون از یک ساعت پیش موتور از کار افتاده بود و آب درون حوض آرام گرفته بود و درختان انگور آن دورترها هنوز تشنه بودندو ظهر تابستان ظهر تابستان بود و من ظهر های تابستان را دوست ندارم این را میدانستی ؟
هر وقت موتور چاه خراب میشد محمود خودش آن را تعمیر میکرد و من خیلی دوست داشتم داخل حوض بزرگ آب تنی کنم و خواهر های محمود می نشستند کنار حوض و آنروزها من هفت ساله بودم .
دستهایش سیاه از روغن موتور چاه میشدو از اتاقک آجری موتورخانه که می آمد میخندید لبهایش و چشمهایش را آفتاب میزد و دخترها دست تکان میدادند و من آب تنی میکردم و آنروزها من هفت ساله بودم این را یکبار گفتم نه ؟
بعد انگور می آورد زرد و شیرین و گاهی هم نان تازه و پنیر می آورد و ما میخوردیم ... فکر کنم سی و هفت هشت ساله بود آنروز ظهر که من آمدم داخل اتاق وموسیقی راقطع کردم و باز ظهر تابستان بود و اینبار هم موتور چاه خراب شده بود و محمود گرد سفید ی بر موهایش نشسته و نفسهایش خسته از احساس میانسالی با دستهایی سخت و صورتی آفتاب سوخته از دور آمده بود و آب حوض آرام گرفته بود و من فکر کردم چقدر زود اینهمه سال گذشت و من چقدر دورشدم از هفت سالگی و آبتنی کردن و مزرعه انگور ، اینبار مشکل موتور چاه جدی بود و من در اتاق تنها بودم و خواستم بخوابم ، اتاق من تاریک بود چون پنجره ای رو به آسمان نداشت و از مزرعه صد سال دور بود کاش نبود کاش نزدیکتر بودم به تو محمود کاش صدایت را میشنیدم کاش تابستان نبود و درختان انگور تشنه نبودند... و درختان انگور تشنه بودند و موتور چاه وهم انگیز و زشت آماده و در کمین دستهایش و دست بردی محمود که کلید روشن شدن موتور را بزنی و دستهایت سخت و ترک خورده بود و گرد سفیدی از حوالی چهل سالگی بر موهایت و من داخل اتاقم که دور بود و تاریک از این دنده به آن دنده میشدم و خوابم نمی رفت و دیگر ظهر نبود و از ظهر چند قدم گذشته بود و تنها تو بودی و مزرعه آرام و جلبکهای ساکن ، من دیگر هفت ساله نبودم و آب تنی نمیکردم و خواهرهایت در خانه هاشان به خواب ظهر رفته بودند ،محمود، و دست بردی تا کلید روشن شدن موتور را بزنی و چرا اینبار بعد از ده ها بار که خواستی موتور را روشن کنی و نشد، موتور غریو کشان و پر هیاهو روشن شد؟ آستین پیراهن تو را کدام تسمه سیاه با خود به درون کشید و دستت ، محمود دستت در بین کدام تسمه و آهن جویده شدو خون گرمت بر آهن چربی گرفته سیاه پاشید ؟
موتور چاه آرام گرفت و دست محمود تا کتف جویده شد و او از در موتور خانه بیرون دوید و دست نداشت و خون تازه فواره میزد ، چشمهایت را آفتاب زد و سرت گیج رفت و خاک داغ مزه خون را میچشید که هیچ کس نبود و هیچ کس از راه نرسید و انگورها تشنه بودند و من از جایم بلند شدم لباسهایم را پوشیدم و در کوچه راه افتادم. دیگر عصر شده بود وقتی برادرهایت رسیدند، محمود تو مرده بودی تو مرده بودی و من ظهر وعصر های تابستان را دوست ندارم گفتم که چند بار گفتم و تو دست کشیدی بر سرم و گفتی : برای آبتنی خوب است و خندیده بودی آنروز هم خندیده بودی و بر لبانت خنده بود و بر چشمانت مرگ ... و انگورها و درختان پیچ پیچشان سکوت کردند بعد از تو و مزرعه دیگر مزرعه نشد و درختان به احترامت صد سال انگور ندادند و من حالا بیست و شش سالگی را پشت سر گذاشته ام و مثل تو سیگار میکشم و دلم میخواست امشب در خانه روستایی تو برنج و کباب بره بخورم و تو نگاهم کنی و لبخند بزنی و برادرهای کوچکترت به احترام جلوی پایت بلند شوند و سیگار بکشی دلم میخواهد باز به همه بگویی که من مهمان هستم و باید همه مواظب من باشند و همه بخندند و من اینطور اشک در چشمانم ننشسته باشد و تو نباشی ... من اینطور هوای مزرعه به سرم نباشد و درختان، داغدار و آرام نباشند.
چیزی بگو مرد روستایی ی آفتاب سوخته، گفته بودم سکوت را دوست ندارم نگفته بودم ؟ یادت رفته من مهمانم و باید مراقب من باشید ؟ حرفی بزن دارد تابستان می آید باز ....
باشد که باشد
اسفند هشتاد و دو