تبليغاتX
من و درناها و پنجشنبه هایم

من و درناها و پنجشنبه هایم

به آنی به لبخندی به آفتابی

 

اینها فقط

 

کمی کلمه است  کمی سکوت

چیزی بیش از این نیست

 

 

***

 

تا می خورم

                    

مداوم و مغموم

 

فرو می روم

                   در نیمه شبی اینطورغریب

شعری

               آوازی 

                             فریادی 

دشنامی حتی

 

اینهمه

ساکت

کاش

          نمی شدی

معشوق تمام شده ی جوانی هایم

اینهمه

ساکت

کاش

نمی شدی

 

 

***

 

ازسکوی پشتی کارگاه مجسمه سازی

تا

ناهارخوردن دزدانه ی ماه رمضان ها

سالهاست حالا

سالها

چشم انتظار رمضان ام

دلم روزه گرفتن می خواهد و

یک

          صبح تا غروب

تشنگی

این سالهای جوانی ِ بی تو

 چه عبوس و میانسالانه گذشت

چه

عبوس و

چه

میانسالانه  

این سالهای جوانی ِ بی تو

چه بی رمضان گذشت

بی ماه

بی عید

 

 

***

 

چه بی مقدارشده اند کلمات

تلخ

پس از تو

چه کوچک شده است

دایره ی کلمات من

بی باران

بایر

دست هایم

 

من دیگر بلد نیستم شعر بنویسم

گاهی حتی فکر می کنم

بلد نیستم

شعری

بخوانم

این سالهای جوانی ِ بی تو چه بی کلمه گذشت

بی شاعری

به پیاده رو

 

***

 

این گیج و کج

 نفس های سی سالگی را

 مثل

انهدام

 داغ

 سیگاری تلخ

 فرو بکش

اینها همه

             زندگی ست

همه ی زندگی

             همین هاست دیگر

نه استاد ؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/03/31ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

 

ماده ی اول اعلامیه ی حقوق بشر:

آدمها آزاد متولد می شوند و حقوقی یکسان دارند همه آنها که عاقل اند باید با نگاهی برادرانه و محبت آمیز با هم سر کنند .

 

می خواهم همه اعلامیه را یکی یکی ترجمه کنم و بنویسم و شما هم یکی یکی بگویید چقدر دلتان می گیرد اینروزها وقتی می بینید گروهی نمی دانم به جواز چه که از کجادر آورده اند اینهمه را زیر پا و دست و سر و لگد و دشنام می گیرند !

 

+ نوشته شده در  86/03/30ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

 

نکات خیلی پر اهمیت درباره ی کوه و کوه رفتن

 

 

1-  کاش می شد آدمیزاد فقط از کوه بالا برود و مجبور به پایین آمدن نشود، حالا هم که مجبوربه پایین آمدن از کوه هستیم ونمی شود تا قیام قیامت آن بالا جا خوش کنیم ، برگشت را آرام تربیاییم و مراقب زانوهای ساکت خود باشیم.

2-  درتابستان مهم تراز زمستان است که همراه خود بطری آبی ببریم ، این را همه ی سنگ و صخره های محزون می دانستند.

3-  تنها به کوه برویم و تنها ازکوه برگردیم مگر درارتفاعات بالا یا در اتفاقات از آن دیگر دست!

4-  مراسم عزاداری برای درگذشتگان و گذشتگان را جایی دیگر برگزار کنیم!

5-  لعنت به موبایلهایی که موسیقی از هر نوع و در هر مقدار بلندیِ صدا پخش می کنند، آمین!!

6-  نوجوان سیزده چهارده ساله ای به دوست خود گفت:شوخی شهرستانی درکوه مساویست با مرگ !

7-  اگر دو نوجوان ده یازده ساله بطری آب خود را درکوه رها کردند و رفتند به آنها توضیح ندهیم که کوه ها درحوزه ی خدمات شهری شهرداری نیست،چون ممکن است زیاد مودب نباشند.

8-  موقع رفتن یکسر و آرام بالا برویم و موقع برگشتن گاهی بایستیم و به امان خواهی زانو و پرنده ای که درسکوتِ نشیب دره می خواندگوش دهیم.

9-  هرجااحساس کردیم دیگرنمی توانیم ادامه بدهیم و هنوز تا قله راه بسیاری هم مانده بود، به ندای احساسمان گوش ندهیم، ادامه بدهیم.

10-  به قله برسیم !

11- الحّب سیبقی یا ولدی!!

 

 

 

+ نوشته شده در  86/03/28ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

 

 

درباره ی  ایمان مرادی که تنها همین یکی ست و تمام

 

 

 

 

شب و

          گرفتاری های مداوم خواب

شب و

         غربت سرد چشم ها

شب و

          اینهمه آشفتگی کز کرده در نفس ها

شب و

         ارتباط مشکوک کوچه و تیرک های برق

شب و

         چشمان خسته ی بی خواب  

شب و

          تا صبح بیداری

 

 

 

+ نوشته شده در  86/03/26ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

 

درباره ی محمود اسدیان مقدم که بسیار است و بسیار

 

...

 

 

محمود

هنوز

دو دیوار سکو ت و ناسازا

به چیدن بلند لبخند

می پردازد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/03/25ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

 

 

 

 

 

 

درست است  

دل ساده اي به کارم مي آيد

يا چشماني ازنوع مداوم باران

همين ها

و

دستان تو     

                 يکسر

به کارم مي آيد

زود باش ديگر

روزازحدود آفتاب گذشت

کلاه آبيت را بردار ديگر

خانم

کلاه آبيت رابه  بادها بده

 

***

 

 

من درست فهميده ام

 عصر امروز دست در گردن هيچ غروبي

ويلان هيچ پياده رو يي نمي شود

درست فهميدم او هم مثل من اين عصر هاي تابستاني کج خلق را

تنها که نه تنها تر مي ماند

بخدا راست مي گويم

 

***

 

 

 

اشک مي داني چيست ؟

 از همان ها که وقتي مي خواستي در ارتباط سخت آهن و تنهايي جايم بگذاري

 برايم خريدي

 از همان دستمال کاغذي ها

                                     برايم بفرست

 

***

 

 

يک ترانه ي قشنگ روسي که مي شنوم

 آروز مي کنم روسي مي دانستم

يک ترانه قشنگ پرتغالي که مي شنوم

آرزومي کنم پرتغالي مي دانستم

يک بار که صدايم مي کني آروزمی کنم

هيچ زباني نمي دانستم

 هيچ کلمه اي

 هيچ حرفي

 تنها همين نام خود را مي دانستم و

                                        همان دهان تو

 

***

 

 

مادر باور کن

 من از اول هم مي دانستم

 اين کار دل من بود

 نه نوشته ي پيشاني ام

 باور کن

 از اول معلوم بود سرنوشت من اين است !

 اينقدر از خدا نخواه که آرامم کند

 

***

 

جريان تو

ماجراي هميشه  بودن است

دستان من اين را فهميده اند

نگاه کن

 لپ هاي هجده سالگي ام

                                  سرخ شد باز

 

***

 

کلمات

 اينهمه گرفتار من نمي شدند

 اگر

 چشمانت را مثل باد

 و

 موهايت

             به من مي دادي

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/03/19ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

 

تصمیم خود را گرفته ام دیگر

من اینجا را ترک می کنم

می روم کافه

کافه نشین می شوم

یک لیوان چای می آورد

سیگار هم که دارم

.....

مادر احمد کایا به اوگفته بود :

احمد تو که سی و پنج سال بیشتر نداری

چرا موهایت اینطور سفید شده ؟

احمد کایا گفته بود :

این بی شرف ها موی مردها را هم سفید می کنند مادر

 

 

+ نوشته شده در  86/03/13ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

 

نه

 

نه نمی شود،نمی توانم بنویسم،داستانی،شعری،حرفی چیزی ازهیچ سوی هیچ جای دستهای سردم ،نمی توانم اینطوروقتهاپای راست یعنی همان پایی که پدال گازراتاآخرکه نه تا هرجا که نفس نفس درچشم من می ماند دوست مغمومم درچشم من درچشم کدام روزازکدام سمت کدام سرزمین در کدام آتش ِ کی ؟ هان ؟ کی ؟ نمی دانم نه من نه دوست مغمومم که این شبها دیوانه و هیچ دیوانه و خسته خسته چون گلوی به درد یخ بسته ی همین سرزمینی که خاک من بود آهای خاکِ همین منی که وقتی می گویم وطن،وطن پرستی سرزمین مادری... گوشه ی به لجن ِ سایه نشسته ی چشم هایت را نازک می کنی و لب به ماتیکِ نکبت، خون آلودت رانازک ،هی نارک، نه که مثل چشم وچراغ  این روزهای من که مثل نمی دانم آن چی که درتمسخرتان نشسته است،می خندید باورت شود رگ رگ های سرم از دردِخاک به ماتم درنشسته ی سردم تیرمی شود تیرمی شود وهی گم و دورگم وسرزمین من ، درد می شود در سرم ، نه نمی توانم،اینروزها اتاق های به سکوت درنشسته به تریاک، خیابان های به نکبت کشیده به باتوم ،مانتوهای به دلهره درنشسته به فریاد و جیغ، نه از من نخواه شعری چیزی حرفی تازه اینروزها سرزمین من در آتش است چشم به راه ویرانی ویرانی تر چشم به بی راه سکوت و زندان، اینها شعار نیست عزیزم اینها استخوانهای من است که سکوت می شود و شب درچشم دوستانم در نبض خیابانهای تهی از فریاد.

دیدی؟ من بهتراست ساکت بمانم، دهان اگر بگشایم جز آتشفشان و سرگیجه چیست مگر؟جز سرگیجه و همین :

 

بیرون

آنطرف همین پنجره ی اتاق من

اما

بیرون

همین پشت شیشه ی اتاق من

اما

آسمان سرزمین من

ساکت

غمگین

با اشک یخ زده ای در چشمانش...

 

 

 

+ نوشته شده در  86/03/03ساعت   توسط علیرضا سعادت   |