تبليغاتX
من و درناها و پنجشنبه هایم

من و درناها و پنجشنبه هایم

به آنی به لبخندی به آفتابی

 

 

در دوام ِ دیوانگی

 

 

نیمه شبی همینطور مدام ایستاده بودیم کناردرسالن پرازعروسی و خسته ی هرچه عکس وعروس ودوشنبه بعد   افشین این آهنگ را برای من پخش کرد که ، منو رها کن از این فکر تنهایی ....، به واقع به تکثیر هزار ساله ی این خیابانها آدمیزاد ، چه ساکت است ، چه رو به دیوانگی ...

 

 

 

 

 

عجله کن فرصت چندانی  نداری

من به خطوط دستهای تو فکر می کنم

من به همراهی یکریز چشمهایم و شهر فکر می کنم

عجله کن

چندان که

 صبح بر معبر زیرسیگارهای ویلان به گوشه و کنار خانه بگذرد

من رسیده ام

 به هیچ جای چشمانم

 در انکسار یکریز شهر

مواظب باش دیر نکنی

لااقل زیاد دیر نکنی

دیگر به گذشته ها فکر نمی کنم

دیگر حتی به حقارت همه این آدمهایی که می خواهند شیرین من باشی

همه ی اینها که از زخم دست و دسته ی تیشه و تیغه ی تبر خیابانها

چیزی نمی دانند

به اینها هم فکر نمی کنم دیگر

دیگر به تو هم فکر نمی کنم

عجله کن فرصت چندانی

تا اتفاق نشر نفسهایم در کوران شهر نمانده است

تا انکسار عمیق نگاه هایم بر ادامه ی آرام شهر

به نیمه شبهای بسیار

به دیوانه گی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/05/31ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

 

عکس !

 

دلمون چی عباس ؟ دلمون که گرفته چی ؟

 

 

+ نوشته شده در  86/05/30ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

 

 

 

چقدر عجیب است ، این روزها همه را شبیه تو می بینم همین امروز داشتم فکر می کردم اینهمه خسته و زمین گیر نمی شدم اگر عینک تازه ای می خریدم من، باورکن، اینروزها خوب می دانم همه ی آنچه نامش را عاشق بودن می شود گذاشت در تو بود و خلاص، چه عجیب شده همه چیز اینروها همه را حتی لبهایشان چشمهایشان حتی وقتی می خندند ، همه را شبیه تو می بینم ، دارم دیوانه می شوم نه ؟

+ نوشته شده در  86/05/25ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

م

 

ن قول می دهم

 

 

 

بر معبر مکدر یک صبح

افتاده سرد و سخت ِ سکوتی پر از سکوت

بر معبر شکسته ی یک لبخند

یک سرخ بی امید یک انتظار تلخ

تصویر وهم زده و تلخ یک زمین

یک سرزمین

اینجا

هر صبح

خانه ها

آرام و سربه راه

چشم انتظار مرگ

هر روز

کوچه ها 

غمگین و سربه زیر

خشکیده بر تن سرد درخت هاش

صد برگ انتظار ...

 

این  روزها و روزنه ها ی پر ازغروب

دیوارها بلند با رنگ حبس و بند

کم رنگ می شود...

 

یک روز عاقبت

یک صبح می رسد

آنروز صبح و صبح

همراه  رازناکی ِ آرام و ساکتش

تو

ابلیس تلخ پر ازدستهات

خون

اعدام می شوی

آرام و سربه راه

من قول می دهم

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/05/14ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

 

 

 

دردِ ابریشمی ست

زندگی

نرم و سخت

 

 

+ نوشته شده در  86/05/07ساعت   توسط علیرضا سعادت   |