در دوام ِ دیوانگی
نیمه شبی همینطور مدام ایستاده بودیم کناردرسالن پرازعروسی و خسته ی هرچه عکس وعروس ودوشنبه بعد افشین این آهنگ را برای من پخش کرد که ، منو رها کن از این فکر تنهایی ....، به واقع به تکثیر هزار ساله ی این خیابانها آدمیزاد ، چه ساکت است ، چه رو به دیوانگی ...
عجله کن فرصت چندانی نداری
من به خطوط دستهای تو فکر می کنم
من به همراهی یکریز چشمهایم و شهر فکر می کنم
عجله کن
چندان که
صبح بر معبر زیرسیگارهای ویلان به گوشه و کنار خانه بگذرد
من رسیده ام
به هیچ جای چشمانم
در انکسار یکریز شهر
مواظب باش دیر نکنی
لااقل زیاد دیر نکنی
دیگر به گذشته ها فکر نمی کنم
دیگر حتی به حقارت همه این آدمهایی که می خواهند شیرین من باشی
همه ی اینها که از زخم دست و دسته ی تیشه و تیغه ی تبر خیابانها
چیزی نمی دانند
به اینها هم فکر نمی کنم دیگر
دیگر به تو هم فکر نمی کنم
عجله کن فرصت چندانی
تا اتفاق نشر نفسهایم در کوران شهر نمانده است
تا انکسار عمیق نگاه هایم بر ادامه ی آرام شهر
به نیمه شبهای بسیار
به دیوانه گی

