این و دیگر وبلاگ های که من به روز می کردم دیگر هیچوقت به روز که هیچ به نیم روز هم نمی شود هیچ وقت !
می گذارم تا کلمات به قامت سکوت و نیمه شبها یا خودکار آبی و کاغذ های کاهی شوند یا سرمای دی ها و خلوت خیابان . می گذارم تا دقیقه ها یا ارتباط محو من و تنها من شوند یا اتفاق سرد ساعتهای بی حرفی. شاید باید زودتر اتفاق می افتاد اما همین حالا هم خوب است ماهی را هروقت از آب بگیری تازه است ، تازه
بیرون کنارملحفه های یخ زده ی بی خوابی ها یم ، شناسنامه ها یی افتاده است مکدر و منکسراز زندگی که سهم من بود.
من می روم ، اینروزها من دارم می روم ازهمه جا درست مثل من که اینقدرساعت سه و چهارصبح میدان سرد و گرم آزادی را دیده ام و به روی خودم هم نیاورده ام که چقدر نیمه شب که می شود آدمیزاد به خدا و خانه و یک نخ مانده به قوطی خالی و یه آوازمانده به غربت تو ، بله تو، نزدیک تر است.
یک یک و یک یک دوستان قدیم وقدیم تر هم که دارند می روند دور و دورتر ، نوشتن ، سرنوشت من نبود این را از اول هم گفته بودم.
شاعر بودن ِ آدم کی
کی ها
تمام می شود؟
فکر کنم
وقتش رسیده باشد
سخت نیست
تمام می شود و تمام
به همین سادگی
دلیل خاصی نداشت فقط دلم خواست اینطور بنویسم این گوشه اش را حالا دفتر تلفن هایم پر از شماره های خط خورده و آدمهای پاک شده است.
خودش به اندازه ی یک عمراست،یک جوانی هزار و هزار ساله این دوران داشتم به آدمهایی که دراین سالها آشنا شدم و آشنا نشدم فکرمی کردم حتی داشتم به آدمهایی که در این سالها با آنهازیر یک سقف تا صبح ها و تا نیمه شبها، رج به رج صبح شنبه و پنجشنبه خواندم و نخواندم فکر می کردم. داشتم به آدمیزاد فکرمی کردم که هیچ چیز، هیچ تنهایی اش را پر نمی کند فکر می کردم ، انگارکه هیچ پیراهنی اندازه ی تنهایی من نبود یا اینکه تنهایی من قدر هیچ پیراهنی نبود ، چه می دانم ، اصلن آدمیزاد چه می داند جزهیچ...
بگذارم تا تنهاییم خوب برسد و به بار بنشیند بگذار من هم لج کنم یکبار با درختها و پیاده روها و خودم و کاغذ و خودکارهایم ... ساده است نه ؟
از همه ی دوستان و دوستان به خاط اینهمه که نوشته های مرا خوانده نخوانده گذشتند و نگذشتند ، سپاسگزارم
در پناه آفتاب
علیرضا سعادت
شهریور هزار و سیصد و هشتاد و شش
باشد که باشد








