تبليغاتX
من و درناها و پنجشنبه هایم

من و درناها و پنجشنبه هایم

به آنی به لبخندی به آفتابی

 

این و دیگر وبلاگ های که من به روز می کردم دیگر هیچوقت به روز که هیچ به نیم روز هم نمی شود هیچ وقت !

 

 

می گذارم تا کلمات به قامت سکوت و نیمه شبها یا خودکار آبی و کاغذ های کاهی شوند یا سرمای دی ها و خلوت خیابان . می گذارم تا دقیقه ها یا ارتباط محو من و تنها من شوند یا اتفاق سرد ساعتهای بی حرفی. شاید باید زودتر اتفاق می افتاد اما همین حالا هم خوب است ماهی را هروقت از آب بگیری تازه است ، تازه

بیرون کنارملحفه های یخ زده ی بی خوابی ها یم ، شناسنامه ها یی افتاده است مکدر و منکسراز زندگی که سهم من بود.

من می روم ، اینروزها من دارم می روم ازهمه جا درست مثل من که اینقدرساعت سه و چهارصبح میدان سرد و گرم آزادی را دیده ام و به روی خودم هم نیاورده ام که چقدر نیمه شب که می شود آدمیزاد به خدا و خانه و یک نخ مانده به قوطی خالی و یه آوازمانده به غربت تو ، بله تو، نزدیک تر است.

یک یک و یک یک دوستان قدیم وقدیم تر هم که دارند می روند دور و دورتر ، نوشتن ، سرنوشت من نبود این را از اول هم گفته بودم.

شاعر بودن ِ آدم کی

کی ها

تمام می شود؟

فکر کنم

وقتش رسیده باشد

سخت نیست

تمام می شود و تمام

به همین سادگی

دلیل خاصی نداشت فقط دلم خواست اینطور بنویسم این گوشه اش را حالا دفتر تلفن هایم پر از شماره های خط خورده و آدمهای پاک شده است.

خودش به اندازه ی یک عمراست،یک جوانی هزار و هزار ساله این دوران داشتم به آدمهایی که دراین سالها آشنا شدم و آشنا نشدم فکرمی کردم حتی داشتم به آدمهایی که در این سالها با آنهازیر یک سقف تا صبح ها و تا نیمه شبها، رج به رج صبح شنبه و پنجشنبه خواندم و نخواندم فکر می کردم. داشتم به آدمیزاد فکرمی کردم که هیچ چیز، هیچ تنهایی اش را پر نمی کند فکر می کردم ، انگارکه هیچ پیراهنی اندازه ی تنهایی من نبود یا اینکه تنهایی من قدر هیچ پیراهنی نبود ، چه می دانم ، اصلن آدمیزاد چه می داند جزهیچ...

بگذارم تا تنهاییم خوب برسد و به بار بنشیند بگذار من هم لج کنم یکبار با درختها و پیاده روها و خودم و کاغذ و خودکارهایم ... ساده است نه ؟

 

از همه ی دوستان و دوستان به خاط اینهمه که نوشته های مرا خوانده نخوانده گذشتند و نگذشتند ، سپاسگزارم

 

در پناه آفتاب

 

علیرضا سعادت

 

شهریور هزار و سیصد و هشتاد و شش

  

 

 

باشد که باشد

 

 

 

+ نوشته شده در  86/06/28ساعت   توسط علیرضا سعادت   | 

 

داستان یک روز

 

 

دستمال کاغذی مچاله شده اش راکوبید به ته سطل زباله ی تازه خالی شده ی آشپزخانه ی خانه ی پدری و زد بیرون، نه ازخانه، ازآشپزخانه، بعد هم که دو انگشت اشاره اش را قلاب کرد  داخل جای کمربندی اش وشلوارِ لی آبی اش را سفت کشد بالا تا بالای ناف و راه افتاد ازپله ها که تازه یادش آمد مانتو و روسری که صبح انداخته بود روی بند رخت پشت بام، نیاورده پایین که رسید درخانه بسته بود و هرچه زور زد از پس زبانه ی سفت آن برنیامد و باز برگشت رفت تا دیگر صدای موبایل را نشنود که از صبح اول صبح همینطوریک ریز و بی معنی برف و برف بود که پشت به پشت شیروانی های یخ زده می نشست آن طرفتر در خانه ی روبرویی آدم بیکاری که اینروزها دیگر گیتار زدن را کنار گذاشته بود و تمرین سه تار می کرد داشت زیر لب آهنگ آرام اسپانیای عجیب غریبی را می خواند و تازه همین موقع بود که فکر کرد اگر ده دوازده سال جوان تر بود می توانست نقاش بزرگی شود درست مثل  فریدا به همان دیوانگی و با همان کوران رختخواب های تنهایی اینهمه شب و بی جوانی رفته و مسلول دیگر حتی خاطرات شنبه یکشنبه های تازه بیوه گی اش هم سراغش را نمی گرفت، این بود که مداد رنگی هایش را برداشت و رفت که روسری و مانتو قهوه ای اش را بپوشد شاید اینبار یکی عاشقش شد ، عاشق یکی شد.اما شهر دیگر هرچه می شد شهر نمی شد با اینهمه ماشینهای رنگ و وارنگ مسخره ی که جز بوق زدن به هیچ کاری نمی آمدند و راننده های سیزده تا سیصد ساله شان هم به هیچ چیز جز دو سه دقیقه رختخواب که بوی سرما می داد تن سرد و تنهایش رابه خود گرفت و فکر کرد راستی اونوقتها لحاف مخمل قرمزخوبی داشت که هروقت زمستان سرد تر از حد معمول می شد و انگشتهای یخ کرده اش انگار می خواست ترک بخورد و سرخ شده بود واین زمستانهای بی صاحب این شهر هم که تمامی نداشت ... تمامی نداشت ...

 

 

 

 

عکسهایی از عکسها یم

 

.

آتش است این بانگ نای و نیست باد

 

..

به دور دست سبزی که هیچ نیست تمام می شود لبخندم ...لبخندش

 

...

هی تو می دانی من چقدر سکوت تورا دوست داشتم ... نمی دانی ؟

....

شب اما زود شروع شد ...زود

درست درآستانه ی چهارده سالگی

اول پاییز

....

شباما دیر ادامه می یابد ... دیر

درست در آستانه همه سالگی

اواخر همه ی دقایق

......

اینهمه که من جا مانده ام را کاش تو هیچوقت به یاد نیاوری ... هیچوقت

 

..

چه مهمانهایی مغمومی بودند چه مسافران تلخی ... همسفران من

.

این را اما تو می دانی

همیشه اینجور وقتهای

می دانستی

این

تنهایی را

تو می دانی

.

.

.

 

 

A Bunch of Lonesome Heroes

 

A bunch of lonesome and very quarrelsome heroes
were smoking out along the open road
the night was very dark and thick between them
each man beneath his ordinary load
"I'd like to tell my story"
said one of them so young and bold
"I'd like to tell my story
before I turn into gold"

But no one really could hear him
the night so dark and thick and green
well I guess that these heroes must always live there
where you and I have only been
Put out your cigarette, my love
you've been alone too long
and some of us are very hungry now
to hear what it is you've done that was so wrong

I sing this for the crickets
I sing this for the army
I sing this for your children
and for all who do not need me
"I'd like to tell my story"
said one of them so bold
"Oh yes, I'd like to tell my story
'cause you know I feel I'm turning into gold"

 

 

 

+ نوشته شده در  86/06/22ساعت   توسط علیرضا سعادت   |